آخر هفته رو چطور گذراندید؟

شنبه صبح طبق معمول هر هفته رفتیم کلاس شنا. تارا چند وقتیه که بدون غر غر و گریه میره کلاس شنا و ما هم از این بابت خیلی خوشحالیم. در طول 1 ساعتی که تارا تو استخره من هم فرصت میکنم کتاب بخونم. فکر کنم یک سالی طول کشید تا کتابی رو که از همکارانم هدیه گرفته بودم با موضوع "ایران، اینجا میشه یواشکی همه کاری کرد" رو تمام کنم و یک کتاب جدید رو شروع کردم که سیستم گوارش بدن رو با زبان ساده و دلنشینی داره توضیح میده. اسم کتاب هست: ماشین زیبای غذا . نویسنده اش یک خانم جوان آلمانیه. شنبه صبحها یکی از معدود زمانهایی که من میتونم کتاب بخونم. وقتی کلاس شنا تمام شد تارا با خوشحالی و با دو تا استیکر و دسبند سبز اومد بیرون و گفت من میتونم برم استخر بعدی. تارا کوچولو میتونه رو آب بخوابه و صورتش رو ببره تو آب و حالا میتونه با مربی جدید یاد بگیره که تو استخر کم عمق شنا کنه. 

دیروز ( یک شنبه) هوا خوب بود و مسابقه دو محلی نزدیک دریاچه دلفت برگزار میشد. بابایی به تارا قول داده بود که ببرتش مسابقه. تارا صبح زود بلند شد و لباس دو پوشید و دم در ایستاد تا بریم.  مسابقه بچه ها یک کیلومتر بود. تارا با شوق تمام شروع به دویدن کرد و مسافت یک کیلومتر رو در شش دقیقه و دوازده ثانیه دوید که فکر میکنم برای یک بچه 5 ساله خیلی زمان خوبی باشه. بعد از مسابقه بچه ها منم 5 کیلومتر دویدم . البته هنوز بدنم بعد از تعطیلات فیت نیست و نتونستم تند بدوم ولی بد هم نشد.

/ 0 نظر / 34 بازدید