خیلی خودمانی

یکی از همکارهام که میدونه من میرم کلاس خیاطی دیروز دعوتم کرده بود خونه شون تا تکه پارچه هایی که داره نشونم بده و من هر کدوم رو میخوام بردارم. این همکارم قبلا خیلی خیاطی میکرده و کلی پارچه داشت که نمیخواست دیگه استفاده کنه. 

دیروز هوا خیلی خوب بود و من تارا رو سوار دوچرخه کردم و رفتیم خونه همکارم. سر راهمون یک دسته گل هم براش خریدیم و تارا روی دوچرخه نگه داشت تا برسیم. وقتی هم که وارد شدیم دسته گل رو گرفت جلو و داد به همکارم. 

تارا خانم وقتی میریم جایی که به هلندی حرف میزنیم خیلی زود خودمانی میشه و شروع میکنه به حرف زدن و سوال کردن و .. . دیروز هم همینطور بود و تارا خانم رفت با همکارم توی آشپزخونه و گلهایی که براش برده بودیم رو باهاش گذاشت تو گلدون و یک نوشیدنی هم ازش گرفت و آورد سر میز تا بخوره. بعدش هم پرسید طبقه بالا چیه و با همکارم رفت بالا و همه جا رو بازدید کرد. 

همین تارا خانم وقتی میره یک جای جدید که به فارسی صحبت میشه خیلی خجالتی میشه و همش میچسبه به من. 

/ 0 نظر / 7 بازدید