بازگشت به آرامش

بابایی از سفر اومد و دوباره همه چیز به روال عادی برگشت. شنبه عصر سخت ترین زمان بود برای من. خیلی ممنون از خاله نسیم که اومد پیش ما و دو ساعتی با ما بود. در ضمن یک سایت اینترنتی هم به ما معرفی کرد که خیلی بدرد خورد و تونستم دو ساعت دیگه تارا رو مشغول نگه دارم. 

تارا هر 5 دقیقه میپرسید بابا کی میاد و من دیگه نمیدونستم باید چطور بهش جواب بدم. وقتی بابایی رسید به ایستگاه قطار دلفت و داشت پیاده میومد خونه ( خونه ما به ایستگاه نزدیکه)، تارا رفت دم در ایستاد و وقتی بابا رو دید که وارد کوچه شد دوید به سمتش و بغلش کرد. اولین سوالی هم که از بابا کرد این بود: کادو چی آوردی برام؟چشمک

من اونقدر خسته بودم که حتی نتونستم شامم رو کامل بخورم. باورم نمیشه که آدم میتونه اینقدر خسته بشه. من جدا برای مادرهایی که تنهایی بچه هاشون رو بزرگ میکنن و مادرهای خانه دار احترام زیادی قائل هستم. دمشون گرم. 

 

/ 0 نظر / 7 بازدید