تارا و مامان دوتایی

بابایی دوباره رفته سفر. این بار رفته الجزایر وسط بیابون تو یک کمپ استخراج نفت. نمیتونیم با اسکایپ یا وایبر با هم حرف بزنیم و فقط با تلفن ارتباط داریم اونم با کیفیت پایین. تارا کم کم داره دلتنگ بابا میشه و اینو میشه از بد خوابیدنش و غر زدنهای صبحگاهیش فهمید. من هم وقتی بابایی نیست یک کمی بی خیال میشم و به ساعت زیاد نگاه نمیکنم و به تارا وقت کافی میدم تا آماده بشه برای رفتن. تعطیلات تابستانی هم هست و دلم نمیاد صبح زود از خونه بکشمش بیرون و ببرمش مهد. 

این چند ماه اخیر که من چهار روز در هفته کار میکنم بیشتر با تارا هستم و تقریبا در طول هفته هم هر روز خودم تارا رو میبرم مهد و برش میدارم. وقتی هم که میرسیم خونه یکی دو ساعتی با همیم تا بابایی میاد. معمولا وقتی بابا میرسه خونه تارا شامش رو خورده و مشغول بازیه. بنظرم این اواخر رابطه من و ستاره بهتر شده و شاید هم این به خاطر این باشه که تارا داره بزرگ میشه و بیشتر احساساتش رو بروز میده. خلاصه روزی نیست که ما 20 بار همدیگه رو بغل نکنیم و به هم دوستت دارم نگیم. 

وقتی دخترکم میاد تو بغلم و تند تند منو میبوسه دلم میخواد زمان متوقف بشه و تارا کوچولو همون قدری بمونه. چون تقریبا مطمئنم که وقتی نوجوان و جوان بشه و به من کمتر وابسته باشه دیگه از این خبرها نیست. 

/ 0 نظر / 9 بازدید