چهارشنبه صبحها

توی دو ماه قبل از تابستان که تارا هنوز چهارشنبه ها مدرسه نمیرفت فکر میکردم اگر سپتامبر  بشه تارا چهارشنبه ها هم میره مدرسه و من کلی وقت پیدا میکنم به کارهایی برسم که با تارا نمیرسم انجامشون بدم تا امروز که متوجه شدم خیلی هم وقت ندارم.  چهارشنبه ها بچه ها از هشت و نیم تا دوازده و ربع میرن مدرسه . 

امروز تارا رو بردم مدرسه و در راه برگشت کمی از سوپرمارکت خرید کردم و  اومدم خونه. خریدها رو جابجا کردم و یک قهوه برای خودم درست کردم و نشستم پای کامپیوترم تا کمی ایمیلهام رو چک کنم. از چند وقت پیش تصمیم داشتم یک سری عکسهای تارا رو از تولد تا الان انتخاب کنم و یک آلبوم براش درست کنم. امروز شروع کردم به گشتن تو فولدرهای عکسها و یک سری عکس انتخاب کردم و رسیدم تا ۲ سالگی.  غرق شده بودم  تو عکسها و با دیدن هر عکس خاطرات اون روزها  دوباره برام تازه میشد و لبخند رو لبهام مینشست. یکهو متوجه شدم ۲ ساعت گذشته و کم کم باید آماده بشم و برم دنبال ستاره کوچولو. 

شاید هفته دیگه بتونم به کارهام برسم چشمک.

 

/ 0 نظر / 9 بازدید