﻿<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
  <channel>
    <title>دشت سپید</title>
    <description>این کلمه رو همیشه دوست داشتم . (اسپیدشت) .گرگان شهر محل تولد من به دشت سفید معروفه چون یکی از بزرگترین تولیدکنندگان پنبه در ایرانه</description>
    <link>http://espidasht.persianblog.ir/</link>
    <copyright>PersianBlog</copyright>
    <lastBuildDate>Fri, 11 May 2012 10:33:49 GMT</lastBuildDate>
    <docs>http://backend.userland.com/rss</docs>
    <generator>PersianBlog</generator>
    <item>
      <title>دو سالگی</title>
      <description>&lt;p&gt;نفس مامان امروز ۲ ساله شد. نفس مامان امروز کمی تب داره و با مامان مونده خونه. خدا کنه تا فردا که تولدش رو جشن میگیریم خوب بشه.&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img style="display: block; margin-left: auto; margin-right: auto;" src="http://www.reallyfabcards.com/media/product_images_L/HK02_L.jpg" alt="" width="250" height="355" /&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://espidasht.persianblog.ir/post/344</link>
      <comments>http://espidasht.persianblog.ir/comments/102838/9420306/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-102838.post-9420306</guid>
      <pubDate>Fri, 11 May 2012 10:33:49 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>دخترک ومامان و بابای خسته</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;ساعت نه شبه. تارا هنوز بیداره. ما هم خسته و کوفته داریم براش کتاب و شعر میخونیم که خسته بشه و زودتر خوابش ببره. ولی تارا سرحال تر از این حرفهاست که بخوابه. بعدازظهر 2 ساعت و چهل و&amp;nbsp;پنج دقیقه توی مهد خوابیده.&lt;br /&gt;&amp;nbsp;یک لحظه خوابم&amp;nbsp;میبره روی مبل&amp;nbsp;. وقتی&amp;nbsp;چشمهام رو باز میکنم میبینم تارا پتوی مسافرتی رو از اتاقش آورده و داره سعی میکنه بندازه روی من. یک کم دوباره شعر&amp;nbsp;میخونیم با هم. تارا بلند بلند با من&amp;nbsp;شعر میخونه&amp;nbsp;و آخرش میگه هی و دست میزنه. بعدش میره سراغ بابایی.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;از خستگی بیهوش میشم. وقتی بیدار میشم تارا تو تختشه.&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://espidasht.persianblog.ir/post/343</link>
      <comments>http://espidasht.persianblog.ir/comments/102838/9408908/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-102838.post-9408908</guid>
      <pubDate>Wed, 09 May 2012 07:53:34 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>عکس</title>
      <description>&lt;p&gt;ماه فروردین و اردیبهشت ماه قشنگیه. هم هوا عالیه (البته نه اینجا) و هم کلی جشن تولد داریم تو این دو ماه. تارا هم کلی جشن تولد دعوت بوده تا حالا. اول تولد خاله نسیم و بعد تولد یاسان و آرشیدا دوستهای تارا.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;قبل از مهمانی وقتی تارا رو آماده میکنیم چند تا عکس یادگاری هم ازش میگیریم. چند تا&amp;nbsp;نمونه اش رو اینجا گذاشتم:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img style="display: block; margin-left: auto; margin-right: auto;" src="http://images.persianblog.ir/99962_p8uxlmxA.jpg" alt="" width="213" height="320" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;قبل از تولد خاله نسیم&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img style="display: block; margin-left: auto; margin-right: auto;" src="http://images.persianblog.ir/99962_Ih5mrvDM.jpg" alt="" width="213" height="320" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;در هیچ شرایطی از کتابهاش جدا نمیشه. خوشحالم که سرگرمی مفیدی داره&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img style="display: block; margin-left: auto; margin-right: auto;" src="http://images.persianblog.ir/99962_ocdxcwyN.jpg" alt="" width="213" height="320" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;دیروز قبل از رفتن به جشن تولد آرشیدا. من عاشق این ژست گرفتنت هستم نفس مامان&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://espidasht.persianblog.ir/post/342</link>
      <comments>http://espidasht.persianblog.ir/comments/102838/9398854/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-102838.post-9398854</guid>
      <pubDate>Mon, 07 May 2012 10:55:38 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>انگار همین هفت سال پیش بود ....</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;هفت سال پیش در چنین روزی (البته پنج شنبه ) یک دختر و پسر جوان یک سفر هیجان انگیز رو با هم شروع کردند. در ابتدای سفر به هم قول دادند یار و یاور هم باشند و هیچ وقت همدیگر رو تنها نگذارند. سفر این دو جوان&amp;nbsp; (که هم اکنون&amp;nbsp;وارد دهه چهارم زندگی شون شدند) در این&amp;nbsp;هفت سال خیلی پربار بوده و بسیار زیبا و هنوز هم&amp;nbsp;ادامه داره. تازه یک همسفر کوچولو هم بهشون پیوسته و سفرشون رو پرماجراتر و زیباتر کرده.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://espidasht.persianblog.ir/post/341</link>
      <comments>http://espidasht.persianblog.ir/comments/102838/9382822/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-102838.post-9382822</guid>
      <pubDate>Fri, 04 May 2012 13:28:01 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>نهارخوران</title>
      <description>&lt;p&gt;قلبم لرزید وقتی این خبر رو خوندم. چه بلایی داره به سر زادگاهم میاد؟!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href="http://sharghnewspaper.ir/News/91/02/10/30030.html" target="_blank"&gt;10هکتار از جنگل&amp;zwnj;های &amp;laquo;ناهارخوران&amp;raquo; تخریب می&amp;zwnj;شود&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img style="display: block; margin-left: auto; margin-right: auto;" src="http://dabirestanesaee.com/Images/jangale_naharkhoran-gorgan1.jpg" alt="" width="400" height="300" /&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://espidasht.persianblog.ir/post/340</link>
      <comments>http://espidasht.persianblog.ir/comments/102838/9375620/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-102838.post-9375620</guid>
      <pubDate>Thu, 03 May 2012 07:18:43 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>تغییر دکوراسیون</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;دارن دفتر کارمون رو تعمیر میکنند و تغییر دکوراسیون میدن تا جای بیشتری باز کنند برای کارمندهای جدید. ما در حال حاضر در آشپزخانه&amp;nbsp;ساختمان نوآوریهای غذایی&amp;nbsp;نشستیه ایم که به آزمایشگاه خودمون هم نزدیکه. روبرومون دارن کف رو عوض میکنند و دیوارهای کاذب نصب میکنند. دیوارهای رنگارنگ. میز کارم قراره بعد از تغییرات منقل بشه به وسط هال و قراره&amp;nbsp;در جوار&amp;nbsp;سه تا از همکارهای خانمم باشم. خدا کنه کار هم بتونیم بکنیم! &lt;img title="چشمک" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/3.gif" alt="چشمک" border="0" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://espidasht.persianblog.ir/post/339</link>
      <comments>http://espidasht.persianblog.ir/comments/102838/9371425/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-102838.post-9371425</guid>
      <pubDate>Wed, 02 May 2012 11:06:57 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>زندگی اجتماعی بعد از بچه دار شدن</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;زمانی که آدم بچه دار میشه ، بچه در اولویت قرار میگیره و تقریبا همه برنامه های خانواده با توجه به بچه تنظیم میشه. زمان مهمانی رفتن ، آدمهایی که باهاشون رفت و آمد میکنی، زمان خرید و نظافت و ....&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;ما مدتهاست که نمیتونیم با دوستانمون بریم رستوران یا در مهمانی هایی که دیرتر از ساعت هشت شب برگزار میشه شرکت کنیم و معمولا تنها رستورانی که میشه رفت ایکیا است که جای بازی برای بچه ها داره ولی باز هم نمیشه تارا رو به حال خودش گذاشت و به راحتی غذا خورد یا حرف زد.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;به همین دلایل تصمیم گرفتیم که هر کدام به تنهایی با دوستانمون بریم بیرون و معمولا دوستان نزدیک ما هم زمان مهمانی هاشون رو با تارا تنظیم میکنند.&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;امروز بعد از مدتها با دوستان دانشگاه رفتیم رستوران نهار بخوریم و تارا با کمال تعجب سه ساعت با ما بود و خیلی اذیت نکرد. البته پازل و ماشین و مداد شمعی و ... هم به داد ما رسیدند.&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;دخترمون داره بزرگ میشه.&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://espidasht.persianblog.ir/post/338</link>
      <comments>http://espidasht.persianblog.ir/comments/102838/9350624/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-102838.post-9350624</guid>
      <pubDate>Sat, 28 Apr 2012 16:45:44 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>استاد</title>
      <description>&lt;p&gt;استاد راهنمای من گهگاهی یک حرکتی از خودش نشون میده و یک کمی در برطرف کردن مشکلات کوچک مدل یا محاسباتم بهم کمک میکنه و تا من یک کمی امیدوار میشم که دیگه استادم تصمیم گرفته برام بیشتر وقت بگذاره غیبش میزنه و به ایمیلهام جواب نمیده. آخه شما جای من باشید با این آدم چه کار میکنید؟!&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://espidasht.persianblog.ir/post/337</link>
      <comments>http://espidasht.persianblog.ir/comments/102838/9343825/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-102838.post-9343825</guid>
      <pubDate>Fri, 27 Apr 2012 12:19:01 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>تفاوت دو نسل</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;وقتی شرایط فعلی تارا رو با شرایط کودکی خودمون مقایسه میکنم میبینم خیلی چیزها هست که ما میتونیم برای تارا فراهم کنیم که پدر و مادرهای ما نمیتونستند. ما بچه های بعد از انقلاب و جنگ و گوشت و مرغ و قند و شکر کوپنی بودیم و پدر و مادرهامون اونقدر درگیر فراهم کردن امکانات اولیه زندگی بودند که اصلا نمیتونستند به وسایل کمک آموزشی مثل کتاب و اسباب بازی فکر کنند.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;من فکر نمیکنم وقتی دو ساله بودم تعداد کتابهای داستانی که داشتم به&amp;nbsp;3-2 تا بیشتر میرسید. اگر هم کتابی داشتم پدر و مادرم نمیتونستند برام بخونن. بعدها که بزرگتر شدم برادر بزرگترم که خیلی اهل مطالعه بود هر هفته برام کیهان بچه ها میخرید و من خیلی با داستانهای کیهان بچه ها کیف میکردم. یک سری ده&amp;nbsp;جلدی کتاب دانستنی ها و یک سری دوازده&amp;nbsp;جلدی قصه های خوب برای بچه های خوب هم برام خریده بودند که یکی یکی بهم میدادند تا مطمئن باشند که کتابی رو نخونده نگذارم.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;خدا رو شکر که به لطف برادر و خواهر های مهربونم به خواندن و مطالعه علاقه مند شدم و مسیر زندگیم به سمت خوبی پیش رفت. اینجاست که تفاوت سنی زیاد بین خواهر و برادرها&amp;nbsp;( اون هم بالای 15 سال) خیلی هم بد نیست.&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;حالا برگردیم به تارا&amp;nbsp;که هنوز دو سالش نشده&amp;nbsp;بیش از 30 تا کتاب داستان به زبان فارسی و انگلیسی و هلندی داره. اولین کتابش رو یک سال و نیم قبل از تولدش از کتابفروشی دانشگاه استنفورد خریدیم. تارا به کتاب خوندن خیلی علاقه داره و هر روز حدود 2 ساعت با هم کتاب میخونیم. بعضی وقتها به یک کتاب خیلی علاقه مند میشه و هر جا میره کتابش رو با خودش میبره. مهد کودک&amp;nbsp;، مهمانی، سر میز غذاخوری و ...&amp;nbsp;خدا کنه این علاقه اش به کتاب و کتاب خواندن از بین نره و هر روز&amp;nbsp;بیشتر و بیشتر بشه.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;نمیدونم اگر پدر و مادرهای ما میتونستند امکانات بهتری برای ما فراهم کنند ما در جایگاهی بهتر از الان بودیم یا برعکس خوشی میزد زیر دلمون و اصلاً نمیرفتیم سراغ درس و دانشگاه. یک کمی پیچیده است قضیه . خیلی سخته آدم بتونه یک تعادل ایجاد بکنه&amp;nbsp;و کاری کنه&amp;nbsp;بچه اش انگیزه و حس نیاز به یادگیری و بدست آوردن&amp;nbsp;رو از دست نده.&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://espidasht.persianblog.ir/post/335</link>
      <comments>http://espidasht.persianblog.ir/comments/102838/9326354/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-102838.post-9326354</guid>
      <pubDate>Tue, 24 Apr 2012 08:51:00 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>چیزهایی که باید یاد گرفت....</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;هلندی های دور و برم با کوچکترین کاری یا&amp;nbsp;چیزی خوشحال میشن. با یک فنجان قهوه تازه که همکارشون براشون میاره یا یک روز مرخصی گرفتن و رفتن به باغ وحش با بچه یا نوه هاشون و یا درست کردن یک وعده شام. باید ببینید تکنسین گروه ما چطور و با چه اشتیاقی&amp;nbsp;در مورد غذایی که شب قبل درست کرده حرف میزنه. آدم واقعا دهنش آب میافته.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;چرا ما ایرانی ها (لااقل ایرانی هایی که&amp;nbsp;خارج از ایران و تو محیط پر از آرامشی مثل هلند زندگی میکنند) یاد نمیگیریم که از زندگی مون لذت ببریم و&amp;nbsp;از چیزی که داریم راضی باشیم.&amp;nbsp;چرا همش&amp;nbsp;در گذشته ها سیر میکنیم و فکر میکنیم همه چیز قبلا بهتر بود؟ &amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://espidasht.persianblog.ir/post/334</link>
      <comments>http://espidasht.persianblog.ir/comments/102838/9321812/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-102838.post-9321812</guid>
      <pubDate>Mon, 23 Apr 2012 13:04:42 GMT</pubDate>
    </item>
  </channel>
</rss>
