دشت سپید


من در شهر گرگان متولد شدم و تحصیلات متوسطه را در دبیرستان کوثر به اتمام رساندم. بعد از دریافت مدرک فوق لیسانس در رشته مهندسی بیوشیمی خیلی تلاش کردم به شهر محل تولدم برگردم و مشغول به کار بشم. ولی سرنوشت طور دیگری رقم خورد و من برای ادامه تحصیل در مقطع دکترا به خارج از کشور آمدم و هم اکنون در کشور سرسبز و همیشه بارانی هلند زندگی میکنم. این وبلاگ از بدو ورود من به هلند ساخته شده و گوشه هایی از زندگی من و خانواده کوچکم رو بازگو میکنه.

محرم

فکر میکنم روز تاسوعا تنها روزی باشه که همه خواهر و برادرها با خانواده شون تو خونه پدری در گرگان جمع می شن. چندین ساله که (یعنی سالها قبل از تولد من ) مراسم عزاداری سید الشهدا در منزل ما برپا است و دسته آذریهای مقیم گرگان بعد از نماز مغرب به خونه ما میان و مراسم نوحه و سینه زنی برگزار میشه. چه  باشکوهه وقتی فریاد یا حسین، یا حسین و یا ابولفضل تو خونه می پیچه.

هر کسی با نیتی به خونه ما میاد و کمک میکنه. همه با انرژی و شوق خاصی با عشق به شهید کربلا کار میکنند. موقع دم کردن برنج و دست به دست کردن سبدهای آبکشی برنج. امید (پسر برادرم) مسئول ریختن زیره روی برنج هاست.  داداش رضا پرچمها رو به کمک بچه ها به دیوار میزنه و موقع آشپزی شربت و چای پخش میکنه.

خانومها طبق معمول همیشه در آشپزخانه مشغول آماده کردن مرغ و زرشک و ریختن چای هستند. مامان هم که خداوند با وجود بیماری آسمش انرژی فوق العاده ای تو این روز بهش داده بین آشپزخونه و کوچه در رفت و امده و همه چیز رو هماهنگ میکنه و مراقبه که همه چیز مرتب باشه.

بابا هم که کار اصلیش رو که خرید و سفارش مواد اولیه ، هیزم و بلندگو و .... هست انجام داده ، کارها رو به جوانترها سپرده و تو روز مراسم بر کارها نظارت داره و شلنگ به دست  داره پله ها و حیاط خونه رو چندین بار تمیز میکنه و به مهمونها خوش آمد میگه.

من هم وقتی اونجا بودم مثل برادر بزرگم مسئول تدارکات بودم چون تنها کسی هستم که جای همه چیز رو میدونم و یه مسئولیت مهم دیگه هم داشتم و اون ریختن قورمه سبزی بود. وظیفه ای که مامان به هر کسی نمیده.

پارسال برای تعطیلات کریستمس به ایران رفتیم و مراسم تاسوعا رو هم در گرگان بودیم. بابا و مامان خوشحال بودند و ما از همه خوشحال تر. تا میتونستیم کار کردیم و دلمون میخواست تا میتونیم در عزاداری امام سهم داشته باشیم. خدا رو شکر!

امسال بنا به دلایلی نتونستیم بریم ایران. ولی دلمون اونجاست. لحظه لحظه های مراسم و قبل از مراسم رو روزی چند بار مرور میکنم. به نوحه گوش میدم و دلم پر میکشه به طرف اونجا. گاهی به سرم میزنه که بیخبر برم آمستردام و بلیط بگیرم و خودم رو به گرگان برسونم. حیف که به این راحتی ها نیست. خیلی دورتر از این حرفها هستم !

امیدوارم که عزاداریهای همه قبول باشه. التماس دعا!

 

   + الهه جمالزاده - ۱۱:٠۱ ‎ق.ظ ; جمعه ۱۳ دی ۱۳۸٧