دشت سپید


من در شهر گرگان متولد شدم و تحصیلات متوسطه را در دبیرستان کوثر به اتمام رساندم. بعد از دریافت مدرک فوق لیسانس در رشته مهندسی بیوشیمی خیلی تلاش کردم به شهر محل تولدم برگردم و مشغول به کار بشم. ولی سرنوشت طور دیگری رقم خورد و من برای ادامه تحصیل در مقطع دکترا به خارج از کشور آمدم و هم اکنون در کشور سرسبز و همیشه بارانی هلند زندگی میکنم. این وبلاگ از بدو ورود من به هلند ساخته شده و گوشه هایی از زندگی من و خانواده کوچکم رو بازگو میکنه.

تجربه های سمپوزیومی

دو سه روزی دلفت نبودم. به قول یکی از استادهای گروهمون ٣ روز رفته بودیم تعطیلات سمپوزیوم. موضوعاتش خیلی بدرد من نمیخورد چون قسمت بیولوژیکی و ژنتیکیش زیاد بود و وقتی من تو پرزنتیشنهای این چنینی میشینم بعد از دو سه تا اسلاید اول، کاملا تمرکزم رو از دست میدم و تا آخرش چیزی نمیفهمم.

همیشه تو این جور سمپوزیومها چند تا کارگاه آموزشی و برنامه های دسته جمعی هم میگذارند. یکی از کارگاهها که من توش شرکت کردم در مورد این بود که چطور میشه با صنعت ارتباط برقرار کرد وبرای پروژه های مشترک راضی شون کرد که ازت حمایت مالی کنند. کلاس نسبتا جالبی بود و من نکته های مهمی یاد گرفتم بخصوص که برای اولین بار با سوالات و عکس العملهای افراد از بخش صنعتی روبرو شدیم و باید سعی میکردیم که اونها رو راضی کنیم ایده ای که داریم بدردشون میخوره و انجام پروژه برای هر دو طرف سودمنده و البته این رو هم فهمیدم که محیط علمی و دوستانه دانشگاه اصلا با محیط صنعتی که سود و رقابت توش حرف اول رو میزنه قابل مقایسه نیست و اگر قصد داشته باشم که بعد از دکترا وارد صنعت بشم باید خودم رو آماده کنم. در کل تمرین خوبی بود و این رو هم اضافه کنم که پروپوزال گروه ما از نظر کاربرد صنعتی بهترین ایده شد.

از بحثهای جدی که بگذریم نوبت میرسه به تفریح و برنامه های دست جمعی که این بار به دلیل سرمای هوا در داخل ساختمان و بصورت "پاب کوئیز"بود. به این صورت که به چند گروه ۵ نفره تقسیم شدیم و در ٨ مرحله به سوالهای مختلف جواب میدادیم. باید اعتراف کنم که سوالهاش خیلی سخت بود و باز هم باید اعتراف کنم که معلومات عمومی من واقعا خوب نیست بخصوص که من اصلا از فیلم و سریالها و موسیقی خارجی سر در نمیارم و سوالات نسبتا زیادی مربوط به این موضوعات بود. البته هم گروهی های من هم دست کمی از من نداشتند و در نتیجه گروه ما از آخر اول شد.

بعد از کوئیز به تفاوتهای ما و اینها فکر میکردم .بنظرم اگه اینجا به دنیا نیامده باشی و بزرگ نشده باشی تا ٢٠ سال دیگه هم با یک چیزهایی تو این جامعه و فرهنگ بیگانه ای و نمیتونی خودت رو باهاشون تطبیق بدی. بخصوص که از یک جامعه بسته اومده باشی و این جور چیزها نه تنها توی اون فرهنگ جالب نبوده و اهمیت چندانی نداشته بلکه زشت و غیر قابل تصور هم بوده.

   + الهه جمالزاده - ٦:۱٧ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۸ بهمن ۱۳۸۸