دشت سپید


من در شهر گرگان متولد شدم و تحصیلات متوسطه را در دبیرستان کوثر به اتمام رساندم. بعد از دریافت مدرک فوق لیسانس در رشته مهندسی بیوشیمی خیلی تلاش کردم به شهر محل تولدم برگردم و مشغول به کار بشم. ولی سرنوشت طور دیگری رقم خورد و من برای ادامه تحصیل در مقطع دکترا به خارج از کشور آمدم و هم اکنون در کشور سرسبز و همیشه بارانی هلند زندگی میکنم. این وبلاگ از بدو ورود من به هلند ساخته شده و گوشه هایی از زندگی من و خانواده کوچکم رو بازگو میکنه.

ماه خدا

دیروز دم افطار به وقت ایران به مامان و بابا زنگ زدم . صدای مامان سر حال بود خدا رو شکر. تو این ماه خدا بهش انرژی فوق العاده ای میده. روزی ۵-۴ ساعت میخوابه. صبح زود حیاط رو آب و جارو میکنه و در رو باز میگذاره تا خانمهای محل برای مقابله قرآن بیان خونه ما. بعد از مقابله تند و تند وضو میگیره و میره مسجد جامع گرگان تو بازار نعلبندان و نماز جماعت میخونه . سخنرانی آقای علوی رو گوش میده و برمیگرده خونه و یک راست میره سراغ سبزی خوردن پاک کردن و پختن فرنی و آماده کردن افطاری. وای که چقدر دلم برای سفره های افطار و فرنی های با عطر هل مامان تنگ شده. بابا هم دم افطار میاد با نون قلاچ گرم (همون بربری ولی از نوع گرگانی) و یک بسته کوچک زولبیا و بامیه از قنادی نزدیک مغازه.

بابا دیروز حالش خوب نبود. بعد از نماز ظهر دیگه نتونسته بود بره مغازه و حسابی روزه بی حالش کرده بود. تا پارسال تونسته بود با کمک قرص ضد قند با وجود دیابت روزه بگیره ولی امسال دیگه نمیتونه. خیلی ناراحت شدم وقتی صدای بی حالش رو شنیدم. بعضی وقتها اصرار اونها رو با این سن و سال و بیماریهای مختلف برای روزه گرفتن نمیفهمم......

امسال من هم نمیتونم درست و حسابی روزه بگیرم. شب اول بعد از افطار معده ام باهام راه نیومد. شاید یک خط درمیونش کنم....

از همه دوستان روزه دار التماس دعا دارم. وقت دعای سحر و ربنای استاد ما رو هم تو این دور دورا یاد کنید.....

   + الهه جمالزاده - ۱:٤۱ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢ شهریور ۱۳۸۸