دشت سپید


من در شهر گرگان متولد شدم و تحصیلات متوسطه را در دبیرستان کوثر به اتمام رساندم. بعد از دریافت مدرک فوق لیسانس در رشته مهندسی بیوشیمی خیلی تلاش کردم به شهر محل تولدم برگردم و مشغول به کار بشم. ولی سرنوشت طور دیگری رقم خورد و من برای ادامه تحصیل در مقطع دکترا به خارج از کشور آمدم و هم اکنون در کشور سرسبز و همیشه بارانی هلند زندگی میکنم. این وبلاگ از بدو ورود من به هلند ساخته شده و گوشه هایی از زندگی من و خانواده کوچکم رو بازگو میکنه.

امسال در گرگان

امسال از مسافرتمون به ایران راضی بودیم. علتش هم این بود که از قبل برنامه ریزی نکردیم و هر جا که تونستیم رفتیم و هر کاری تونستیم کردیم. به قول قدیمیها : "هر چه پیش آید خوش آید"  و جدا هم خوش گذشت.  هر چند که دست آخر فامیلهای من فکر کردند ما بیشتر وقتمون رو با فامیل علی گذروندیم و فامیل علی هم فکر کردند که ما بیشتر با فامیل من بودیم.

۶ روز گرگان بودیم. عروس و داماد جدید هم ٢ روزی به ما پیوستند و به لطف وجود اونها و به خاطر نشان دادن طبیعت بی نظیر گرگان به اونها، ما هم صفا کردیم. جاده زیارت خیلی زیبا شده بود و بعد از مدتها پیاده روی ٣.۵ کیلومتری تا آبشار زیارت بهمون خیلی مزه داد. همسفرهامون هم خیلی خوب بودند.

گرگان شلوغ تر از قبل شده و رانندگی تو خیابونهای شهر واقعا دشواره. ما که حاضر نشدیم جز برای رفتن به اطراف شهر و ناهارخوران ماشین بابا رو قرض بگیریم. مردم از هیچ قاعده و قانونی در رانندگی پیروی نمیکنند و پلیس هم از دستشون در مونده شده. چراغ راهنمای ماشین هم هیچ کاربردی نداره.

اطراف خیابان چشم انداز (محله ما) پر شده از آپارتمانهای چند طبقه و تا چند سال دیگه خونه ما وسط این همه آپارتمان گم میشه. آخه در عجبم که این مردم آسایش و راحتی خودشون رو به این راحتی از دست میدن و خودشون رو تو آپارتمانهای به قول خودشون جدید  با پنجره های کوچک و پشت پرده های کلفت زندانی میکنند.

من حاضر به چنین معامله ای نیستم . شما چطور؟!

 

   + الهه جمالزاده - ۸:٤٧ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳۸۸