دشت سپید


من در شهر گرگان متولد شدم و تحصیلات متوسطه را در دبیرستان کوثر به اتمام رساندم. بعد از دریافت مدرک فوق لیسانس در رشته مهندسی بیوشیمی خیلی تلاش کردم به شهر محل تولدم برگردم و مشغول به کار بشم. ولی سرنوشت طور دیگری رقم خورد و من برای ادامه تحصیل در مقطع دکترا به خارج از کشور آمدم و هم اکنون در کشور سرسبز و همیشه بارانی هلند زندگی میکنم. این وبلاگ از بدو ورود من به هلند ساخته شده و گوشه هایی از زندگی من و خانواده کوچکم رو بازگو میکنه.

خوشحالم که اینجا هستم

خیلی خوشحالم که به موقع از کشور خارج شدیم و درگیر زرق و برقهای زندگی های امروزی در ایران نشدیم. اینجا به جای اینکه فکرم رو درگیر مارک یخچال و فریزر و خرید خونه جدید و ... کنم میتونم کتاب بخونم ، سفر برم ، خیاطی کنم، ورزش کنم و در یک کلام خودم باشم و برای درآوردن چشم دیگران زندگی نکنم.

 

   + الهه جمالزاده - ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۳٠ تیر ۱۳٩٤

روزانه

بعضی ها نیازی به هوش و استعداد و توانمندی ندارن تا بنظر خودشون زندگی خوبی داشته باشن و احساس خوشبختی کنن. کافیه  پول داشته باشن و اعتماد بنفس کاذب.

   + الهه جمالزاده - ۸:۱۱ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۸ تیر ۱۳٩٤

داری میری هتل؟ برام کادو میاری؟

آخر هفته ای که گذشت با دوستانم یک مسافرت دخترانه رفته بودیم. با هم رفتیم به شهر لیل در شمال فرانسه. با قطار 2 ساعت و نیم طول کشید. دو شب در لیل بودیم و یک کمی شهر گردی کردیم. خیلی بهمون خوش گذشت و من خیلی ریلکس شدم.

وقتی داشتم از ایستگاه قطار پیاده به سمت خونه میرفتم وسط راه تارا و بابایی رو دیدم که داشتن به سمت ایستگاه میومدن. تارا تا من و دید گفت برام چی کادو گرفتی؟ وقتی کادوش رو بهش دادم خوشحال و خندان به طرف خونه دوید تا بازش کنه! و بعد از چند مدت به من یک بوس داد.

امان از دست این بچه ها  لبخند....

 

 

   + الهه جمالزاده - ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٩ تیر ۱۳٩٤

هدیه روز پدر

تارا در مهد (after school care)  یک هدیه برای بابا به مناسبت روز پدر درست کرده و باید تا 2 هفته دیگه نگهش داره و روز پدر به بابا بده. امروز که تارا از خواب بیدار شده بود در گوشی ( یواشکی) من میگه مامان برو هدیه بابا رو قایم کن تا بابا نتونه ببینه. این یک رازه . منم هدیه رو تو یکی از کشوهای تو اتاق نشیمن قایم کردم و به تارا اطمینان دادم که بابایی اصلا سراغ این کشوها نمیاد.

   + الهه جمالزاده - ٧:٥٩ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٦ خرداد ۱۳٩٤

مادرانه : زمانی برای ریلکس شدن

 با اینکه برای نظافت خونه یک کمک دارم و جمعه ها برامون خونه رو تمیز میکنه ولی نصف روز هم طول نکشیده دوباره همه جا درهم برهمه و فکر میکنم میتونین براحتی حدس بزنین که کی بیشترین سهم رو در ریخت و پاش کردن خونه داره چشمک.

دیروز صبح بعد از صبحانه داشتم کمی اتاق نشیمن رو مرتب میکردم و از اون طرف تارا هر دقیقه از من میخواست که برم و باهاش لگو درست کنم. منم کاسه صبرم سرریز شد و گفتم تا وقتی که اینجا مرتب نشه من به تو کمک نمیکنم و یک کم داشتم در حال مرتب کردن غر غر میکردم و میگفتم که خسته شدم و دوست دارم تنها باشم.

تارا گفت : خب تو یک کم دیگه داری میری بیرون که بدوی و اون وقت تنها هستی.

دیدم راست میگه. وقتی از مسابقه دو داشتم برمیگشتم خیلی آرامتر از دو ساعت پیشش بودم و سر راهم هم یک دسته گل شقایق برای ستاره چیدم و بردم خونه.

بنظرم بچه دارها حتما باید در برنامه شون وقتی برای خودشون بگذارن تا یک کمی ریلکس بشن و اصلا نباید وجدانشون درد بگیره که یکی دو ساعتی در کنار فرزندانشون نیستند. در عوض وقتی که با بچه ها هستند بهشون بیشتر خوش میگذزه.

   + الهه جمالزاده - ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢٦ خرداد ۱۳٩٤

غم دوری

 برادرم و خانواده اش 3 هفته دیگه به کانادا مهاجرت میکنن و آخر این هفته گرگان بودن تا با مامان و بابا خداحافظی کنن. خواهر هم با دخترش برای شش ماه میره کانادا و برنامه رفتتنشون هم اتفاقی به فاصله خیلی کم از هم شده و  پذیرفتن و تحملش برای مامان و بابا خیلی سخته. مامان به روی خودش نمیاره و بخاطر بابا همه چیز رو میریزه تو خودش ولی بابا خیلی ناراحتی اش رو بروز میده. دیروز پای تلفن به من میگفت شما سه تا و میلاد (خواهر زاده ام) که در غربت بودین و درد دوری از شما سخت بود. حالا شدین 11 نفر. هر کدوم یک گوشه ای از دنیا! 

سعی کردم دلداری اش بدم. ولی چیز زیادی هم برای گفتن نداشتم. دلم گرفت....

   + الهه جمالزاده - ۱۱:٥۸ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۸ خرداد ۱۳٩٤

تابستان امسال و هیجان برای دیدار

با اینکه هنوز هشت هفته به مسافرتمون به ایران مونده ، من برای دیدن مامان و بابای عزیزم و فامیل خیلی هیجان دارم و فکر میکنم بتونم این هشت هفته شلوغ و پر استرس رو با حس بهتری تحمل کنم.  باید به زودی یک لیست آماده کنیم و کمی برای مسافرت برنامه ریزی کنیم. بعد از 9 سال این اولین باریه که در تابستان میخواهیم بریم ایران و احتمالا گرما خیلی اذیتمون خواهد کرد.

دلم میخواد در طول یک هفته ای که قم هستیم برای یک روز هم که شده بریم کاشان یا ابیانه و کمی حس توریست رو در کشور خودمون داشته باشیم.  اگر بتونیم همین کار رو در یک هفته اقامت در گرگان انجام بدیم هم عالی میشه. مثلا یک سری به گنبد و بندر ترکمن بزنیم.

 

   + الهه جمالزاده - ۸:٢۱ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٤ خرداد ۱۳٩٤

تغذیه

 دیشب  در یک کارگاه آموزشی کوچک در مورد تغذیه کودکان از یک تا 12 سال در مهد کودکی که تارا بعد از مدرسه میره شرکت کردم.  در مهد تارا بر خلاف بقیه مهدهای هلندی ظهرها به جای ساندویج سرد ( اغلب نان و پنیر) غذای گرم سرو میشه و این خیلی بنظرم عالیه. چون بچه ها تو مهد به هوای همدیگه بهتر غذا میخورن و همچنین متنوع و سالم غذا میخورن.

خانمی که در جلسه دیشب صحبت میکرد متخصص تغذیه بود و در طول جلسه به نکات جالبی اشاره کرد که ما میتونیم در مورد تارا بکار ببریم. چیزی که برای من جالب بود این بود که بیشتر پدر و مادرهایی که در جلسه شرکت کرده بودند اطلاعات کمی در مورد تغذیه داشتن و بنظر میرسید که خیلی تنوع در غذاشون وجود نداره و برای خیلی از مادرها و پدرها تصورش خیلی مشکل بود که بچه هاشون دو بار در روز ( هم نهار و هم شام) غذای گرم بخورن و نگران بودن که اگر بچه شون نون و پنیر ( یا ساندویجش) رو نخوره طوریش میشه. متخصص تغذیه هم سعی میکرد بهشون توضیح بده که نان هم مثل پاستا و سیب زمینی و برنج جزو کربوهیدراتهاست و لزومی نداره که بچه حتما نون بخوره و میتونه بجاش پاستا یا برنج بخوره و صبحها نان بخوره.

شاید اقتضای شغلم باشه که خیلی در زمینه غذا و تغذیه در اینترنت مطلب میخونم ولی اصلا انتظار نداشتم که پدر و مادرهایی که دیشب در جلسه بودن این همه اطلاعاتشون محدود باشه و مثلا فرق روغن اشباع و غیر اشباع رو ندونن. در حالی که اگر اتیکت روی هر محصول غذایی که از سوپر مارکت میخرن رو بخونن حتما به این دو تا واژه برمیخورن.

 

 

 

 

   + الهه جمالزاده - ۱٠:٥٢ ‎ب.ظ ; جمعه ۸ خرداد ۱۳٩٤

مادرانه

ستاره هر روز یک چیز جدید تو مدرسه یاد میگیره و تو خونه با غرور تمام در موردش حرف میزنه . امیدوارم این شوق یادگرفتن باقی بمونه و هر روز بیشتر بشه.

   + الهه جمالزاده - ٩:۳٠ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٧ خرداد ۱۳٩٤

خساست یا فلاکت

 من آدم خوش لباسی نیستم ولی سعی میکنم مرتب لباس بپوشم و این کار رو برای دخترم هم میکنم و سعی میکنم بهش یاد بدم که مرتب باشه و بدونه که کجا باید چه لباسی بپوشه. این اواخر هم که یک کمی خیاطی یاد گرفتم براش گهگاهی لباس میدوزم و خوشبختانه تارا هم ازشون استقبال میکنه و با کمال میل لباسهای دست دوز مامانش رو میپوشه.

متاسفانه در اطرافم ( بخصوص محیط کار) خانمها و آقایونی که به لباس پوشیدنشون اهمیت نمیدن زیادن و این بخاطر اینه که غالب جامعه هلندی همینطور هستند و  باعث شده مردم نسبت به لباس پوشیدن بی تفاوت باشن. ولی مرتب بودن و ساده پوشی با شلخته بودن خیلی فرق میکنه  و مرتب بودن هزینه زیادی هم نداره. من معتقدم هر کسی باید متناسب با شأنش لباس بپوشه و از یک خانم و آقای کارمند با درجه علمی بالا انتظار میره که با دقت بیشتری لباسش رو انتخاب کنه . البته باید بگم هلندی ها به خساست هم معروفن و  در هیچ زمینه ای براحتی پول خرج نمیکنن.

بعضی از همکارانم هیچ وقت برای خودشون نهار نمیارن و  یا کل روز رو با یک نون و پنیر ساده سر میکنن و به رستوران شرکت هم نمیرن برای نهار خوردن ولی اگر جلسه ای باشه که نهار رایگان سرو بشه و یا ساندویج از جلسه نهار دیگری اضافه مونده باشه با ولع تمام میخورن و من از این خصوصیت منحصر به فرد هلندی خیلی بدم میاد و حرص میخورم.

دوستی میگفت بعضی ها خسیس هستند و خیرشون به کسی نمیرسه ولی بعضی ها با فلاکت زندگی میکنن. چون نه برای خودشون پول خرج میکنن و نه خیرشون به کسی میرسه.

 

   + الهه جمالزاده - ۱٢:٤٩ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٦ خرداد ۱۳٩٤
← صفحه بعد صفحه قبل →