دشت سپید


این کلمه رو همیشه دوست داشتم . (اسپیدشت) .گرگان شهر محل تولد من به دشت سفید معروفه چون یکی از بزرگترین تولیدکنندگان پنبه در ایرانه

دو سالگی

نفس مامان امروز ۲ ساله شد. نفس مامان امروز کمی تب داره و با مامان مونده خونه. خدا کنه تا فردا که تولدش رو جشن میگیریم خوب بشه. 

   + - ۱۱:۳۳ ‎ق.ظ ; جمعه ٢٢ اردیبهشت ۱۳٩۱

دخترک ومامان و بابای خسته

ساعت نه شبه. تارا هنوز بیداره. ما هم خسته و کوفته داریم براش کتاب و شعر میخونیم که خسته بشه و زودتر خوابش ببره. ولی تارا سرحال تر از این حرفهاست که بخوابه. بعدازظهر 2 ساعت و چهل و پنج دقیقه توی مهد خوابیده.
 یک لحظه خوابم میبره روی مبل . وقتی چشمهام رو باز میکنم میبینم تارا پتوی مسافرتی رو از اتاقش آورده و داره سعی میکنه بندازه روی من. یک کم دوباره شعر میخونیم با هم. تارا بلند بلند با من شعر میخونه و آخرش میگه هی و دست میزنه. بعدش میره سراغ بابایی.

از خستگی بیهوش میشم. وقتی بیدار میشم تارا تو تختشه.

   + - ۸:٥۳ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳٩۱

عکس

ماه فروردین و اردیبهشت ماه قشنگیه. هم هوا عالیه (البته نه اینجا) و هم کلی جشن تولد داریم تو این دو ماه. تارا هم کلی جشن تولد دعوت بوده تا حالا. اول تولد خاله نسیم و بعد تولد یاسان و آرشیدا دوستهای تارا.

قبل از مهمانی وقتی تارا رو آماده میکنیم چند تا عکس یادگاری هم ازش میگیریم. چند تا نمونه اش رو اینجا گذاشتم:

قبل از تولد خاله نسیم

در هیچ شرایطی از کتابهاش جدا نمیشه. خوشحالم که سرگرمی مفیدی داره

دیروز قبل از رفتن به جشن تولد آرشیدا. من عاشق این ژست گرفتنت هستم نفس مامان 

   + - ۱۱:٥٥ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳٩۱

انگار همین هفت سال پیش بود ....

هفت سال پیش در چنین روزی (البته پنج شنبه ) یک دختر و پسر جوان یک سفر هیجان انگیز رو با هم شروع کردند. در ابتدای سفر به هم قول دادند یار و یاور هم باشند و هیچ وقت همدیگر رو تنها نگذارند. سفر این دو جوان  (که هم اکنون وارد دهه چهارم زندگی شون شدند) در این هفت سال خیلی پربار بوده و بسیار زیبا و هنوز هم ادامه داره. تازه یک همسفر کوچولو هم بهشون پیوسته و سفرشون رو پرماجراتر و زیباتر کرده.

 

   + - ٢:٢۸ ‎ب.ظ ; جمعه ۱٥ اردیبهشت ۱۳٩۱

نهارخوران

قلبم لرزید وقتی این خبر رو خوندم. چه بلایی داره به سر زادگاهم میاد؟!

10هکتار از جنگل‌های «ناهارخوران» تخریب می‌شود

   + - ۸:۱۸ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳٩۱

تغییر دکوراسیون

دارن دفتر کارمون رو تعمیر میکنند و تغییر دکوراسیون میدن تا جای بیشتری باز کنند برای کارمندهای جدید. ما در حال حاضر در آشپزخانه ساختمان نوآوریهای غذایی نشستیه ایم که به آزمایشگاه خودمون هم نزدیکه. روبرومون دارن کف رو عوض میکنند و دیوارهای کاذب نصب میکنند. دیوارهای رنگارنگ. میز کارم قراره بعد از تغییرات منقل بشه به وسط هال و قراره در جوار سه تا از همکارهای خانمم باشم. خدا کنه کار هم بتونیم بکنیم! چشمک

 

 

   + - ۱٢:٠٦ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳٩۱

زندگی اجتماعی بعد از بچه دار شدن

زمانی که آدم بچه دار میشه ، بچه در اولویت قرار میگیره و تقریبا همه برنامه های خانواده با توجه به بچه تنظیم میشه. زمان مهمانی رفتن ، آدمهایی که باهاشون رفت و آمد میکنی، زمان خرید و نظافت و ....

ما مدتهاست که نمیتونیم با دوستانمون بریم رستوران یا در مهمانی هایی که دیرتر از ساعت هشت شب برگزار میشه شرکت کنیم و معمولا تنها رستورانی که میشه رفت ایکیا است که جای بازی برای بچه ها داره ولی باز هم نمیشه تارا رو به حال خودش گذاشت و به راحتی غذا خورد یا حرف زد.

به همین دلایل تصمیم گرفتیم که هر کدام به تنهایی با دوستانمون بریم بیرون و معمولا دوستان نزدیک ما هم زمان مهمانی هاشون رو با تارا تنظیم میکنند. 

امروز بعد از مدتها با دوستان دانشگاه رفتیم رستوران نهار بخوریم و تارا با کمال تعجب سه ساعت با ما بود و خیلی اذیت نکرد. البته پازل و ماشین و مداد شمعی و ... هم به داد ما رسیدند. 

دخترمون داره بزرگ میشه. 

   + - ٥:٤٥ ‎ب.ظ ; شنبه ٩ اردیبهشت ۱۳٩۱

استاد

استاد راهنمای من گهگاهی یک حرکتی از خودش نشون میده و یک کمی در برطرف کردن مشکلات کوچک مدل یا محاسباتم بهم کمک میکنه و تا من یک کمی امیدوار میشم که دیگه استادم تصمیم گرفته برام بیشتر وقت بگذاره غیبش میزنه و به ایمیلهام جواب نمیده. آخه شما جای من باشید با این آدم چه کار میکنید؟! 

   + - ۱:۱٩ ‎ب.ظ ; جمعه ۸ اردیبهشت ۱۳٩۱

تفاوت دو نسل

وقتی شرایط فعلی تارا رو با شرایط کودکی خودمون مقایسه میکنم میبینم خیلی چیزها هست که ما میتونیم برای تارا فراهم کنیم که پدر و مادرهای ما نمیتونستند. ما بچه های بعد از انقلاب و جنگ و گوشت و مرغ و قند و شکر کوپنی بودیم و پدر و مادرهامون اونقدر درگیر فراهم کردن امکانات اولیه زندگی بودند که اصلا نمیتونستند به وسایل کمک آموزشی مثل کتاب و اسباب بازی فکر کنند.

من فکر نمیکنم وقتی دو ساله بودم تعداد کتابهای داستانی که داشتم به 3-2 تا بیشتر میرسید. اگر هم کتابی داشتم پدر و مادرم نمیتونستند برام بخونن. بعدها که بزرگتر شدم برادر بزرگترم که خیلی اهل مطالعه بود هر هفته برام کیهان بچه ها میخرید و من خیلی با داستانهای کیهان بچه ها کیف میکردم. یک سری ده جلدی کتاب دانستنی ها و یک سری دوازده جلدی قصه های خوب برای بچه های خوب هم برام خریده بودند که یکی یکی بهم میدادند تا مطمئن باشند که کتابی رو نخونده نگذارم.

خدا رو شکر که به لطف برادر و خواهر های مهربونم به خواندن و مطالعه علاقه مند شدم و مسیر زندگیم به سمت خوبی پیش رفت. اینجاست که تفاوت سنی زیاد بین خواهر و برادرها ( اون هم بالای 15 سال) خیلی هم بد نیست. 

حالا برگردیم به تارا که هنوز دو سالش نشده بیش از 30 تا کتاب داستان به زبان فارسی و انگلیسی و هلندی داره. اولین کتابش رو یک سال و نیم قبل از تولدش از کتابفروشی دانشگاه استنفورد خریدیم. تارا به کتاب خوندن خیلی علاقه داره و هر روز حدود 2 ساعت با هم کتاب میخونیم. بعضی وقتها به یک کتاب خیلی علاقه مند میشه و هر جا میره کتابش رو با خودش میبره. مهد کودک ، مهمانی، سر میز غذاخوری و ... خدا کنه این علاقه اش به کتاب و کتاب خواندن از بین نره و هر روز بیشتر و بیشتر بشه.

نمیدونم اگر پدر و مادرهای ما میتونستند امکانات بهتری برای ما فراهم کنند ما در جایگاهی بهتر از الان بودیم یا برعکس خوشی میزد زیر دلمون و اصلاً نمیرفتیم سراغ درس و دانشگاه. یک کمی پیچیده است قضیه . خیلی سخته آدم بتونه یک تعادل ایجاد بکنه و کاری کنه بچه اش انگیزه و حس نیاز به یادگیری و بدست آوردن رو از دست نده.

   + - ٩:٥۱ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٥ اردیبهشت ۱۳٩۱

چیزهایی که باید یاد گرفت....

هلندی های دور و برم با کوچکترین کاری یا چیزی خوشحال میشن. با یک فنجان قهوه تازه که همکارشون براشون میاره یا یک روز مرخصی گرفتن و رفتن به باغ وحش با بچه یا نوه هاشون و یا درست کردن یک وعده شام. باید ببینید تکنسین گروه ما چطور و با چه اشتیاقی در مورد غذایی که شب قبل درست کرده حرف میزنه. آدم واقعا دهنش آب میافته.

چرا ما ایرانی ها (لااقل ایرانی هایی که خارج از ایران و تو محیط پر از آرامشی مثل هلند زندگی میکنند) یاد نمیگیریم که از زندگی مون لذت ببریم و از چیزی که داریم راضی باشیم. چرا همش در گذشته ها سیر میکنیم و فکر میکنیم همه چیز قبلا بهتر بود؟  

   + - ٢:٠٤ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٤ اردیبهشت ۱۳٩۱
← صفحه بعد