دشت سفید

این کلمه رو همیشه دوست داشتم . (اسپیدشت) .گرگان شهر محل تولد من به دشت سفید معروفه چون یکی از بزرگترین تولیدکنندگان پنبه در ایرانه
 
نمی دانم
ساعت ۳:۱٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٥ بهمن ۱۳۸۸  

معمولاً از کلمه نیمدانم دو جور میشه استفاده کرد.

١- وقتی در مورد چیزی اطلاعات کافی نداری و یا مطمئن نیستی. پس در جواب سوال میگی نمیدونم و از گفتن نمیدانم  هم خجالت نمیکشی و سعی نمیکنی جوابی از خودت جور کنی .

این خصلت خوبیه و البته  ما ایرانی ها باید سعی کنیم یادش بگیریم. مثل شجاعت در معذرت خواهی کردن. بیشتر مشکلات ما از اینجا شروع میشه که شجاعت پذیرش اشتباهمون رو نداریم و از همه بدتر برای توجیهش دروغ  هم میگیم.

٢- بعضی وقتها میگی نمیدونم تا شانه خالی کنی از انجام کاری. یعنی به قول بعضی ها: "نمیدانم و راحت جانم"

این جنبه منفی گفتن نمیدانم هست که متاسفانه بعضی از تکنسین های آزمایشگاه زیاد ازش استفاده میکنند و دلشون نمیخواد زحمتی به خودشون بدن و از پشت کامپیوتر بلند شن تا بهت کمک کنن. در اینجور مواقع گفتن" نمیدانم و از همکارهات بپرس" راحت ترین کاره. 



 
استاد مهربون
ساعت ٩:٢۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٤ بهمن ۱۳۸۸  

امروز تو جلسه گروه هر کسی ۵ دقیقه وقت داشت که در مورد کارش و برنامه اش برای ٣ ماه آینده صحبت کنه.

همکار مستقیم من که با هم روی تولید فوماریک اسید کار میکنیم داشت پیشنهاد میکرد که برای سریع شدن فرایند تکامل سلول  و افزایش راندمان تولید از مواد شیمیایی خاصی استفاده کنه و در واقع Mutagenesis انجام بده. ولی از آنجایی که این مواد مضر و خطرناک هستند انجام همچین آزمایشی ریسک بالایی دارد.

استادم گفت : حواست باشه تو این مدتی که الهه توی آزمایشگاه کار میکنه این کار رو نکنی ،چون ممکنه براش ضرر داشته باشه.

خیلی احساس خوبی بود وقتی دیدم رئیسم به فکر منه. حتی خودم هم یادم نبود.

قبل از اینکه تصمیم به بچه دار شدن بگیریم کمی مردد بودم و میگفتم شاید بهتر باشه بخاطر کارم و آزمایشهام فعلا تا یکی دو سال دیگه بچه دار نشیم. ولی الان حسابی خیالم راحت شده و از تصمیمی که گرفتیم خوشحالم.اینجا همه جوره مراعات دانشجو رو میکنند.



 
اولین خرید
ساعت ۱٢:٤٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۱ بهمن ۱۳۸۸  

دیروز چند دست لباس برای دختر خریدیم. حراجها دیگه تمام شده ولی فکر کنم بشه از HEMA لباس خونه با قیمت مناسب خرید .کیفیتش هم خوبه.

خیلی هیجان انگیزه! آدم حسابی سر ذوق میاد وقتی اون همه لوازم بچه رو یک جا میبینه. رنگارنگ و بامزه.

هنوز داریم میگردیم تا ایده بگیریم.



 
تجربه های سمپوزیومی
ساعت ٦:۱٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۸ بهمن ۱۳۸۸  

دو سه روزی دلفت نبودم. به قول یکی از استادهای گروهمون ٣ روز رفته بودیم تعطیلات سمپوزیوم. موضوعاتش خیلی بدرد من نمیخورد چون قسمت بیولوژیکی و ژنتیکیش زیاد بود و وقتی من تو پرزنتیشنهای این چنینی میشینم بعد از دو سه تا اسلاید اول، کاملا تمرکزم رو از دست میدم و تا آخرش چیزی نمیفهمم.

همیشه تو این جور سمپوزیومها چند تا کارگاه آموزشی و برنامه های دسته جمعی هم میگذارند. یکی از کارگاهها که من توش شرکت کردم در مورد این بود که چطور میشه با صنعت ارتباط برقرار کرد وبرای پروژه های مشترک راضی شون کرد که ازت حمایت مالی کنند. کلاس نسبتا جالبی بود و من نکته های مهمی یاد گرفتم بخصوص که برای اولین بار با سوالات و عکس العملهای افراد از بخش صنعتی روبرو شدیم و باید سعی میکردیم که اونها رو راضی کنیم ایده ای که داریم بدردشون میخوره و انجام پروژه برای هر دو طرف سودمنده و البته این رو هم فهمیدم که محیط علمی و دوستانه دانشگاه اصلا با محیط صنعتی که سود و رقابت توش حرف اول رو میزنه قابل مقایسه نیست و اگر قصد داشته باشم که بعد از دکترا وارد صنعت بشم باید خودم رو آماده کنم. در کل تمرین خوبی بود و این رو هم اضافه کنم که پروپوزال گروه ما از نظر کاربرد صنعتی بهترین ایده شد.

از بحثهای جدی که بگذریم نوبت میرسه به تفریح و برنامه های دست جمعی که این بار به دلیل سرمای هوا در داخل ساختمان و بصورت "پاب کوئیز"بود. به این صورت که به چند گروه ۵ نفره تقسیم شدیم و در ٨ مرحله به سوالهای مختلف جواب میدادیم. باید اعتراف کنم که سوالهاش خیلی سخت بود و باز هم باید اعتراف کنم که معلومات عمومی من واقعا خوب نیست بخصوص که من اصلا از فیلم و سریالها و موسیقی خارجی سر در نمیارم و سوالات نسبتا زیادی مربوط به این موضوعات بود. البته هم گروهی های من هم دست کمی از من نداشتند و در نتیجه گروه ما از آخر اول شد.

بعد از کوئیز به تفاوتهای ما و اینها فکر میکردم .بنظرم اگه اینجا به دنیا نیامده باشی و بزرگ نشده باشی تا ٢٠ سال دیگه هم با یک چیزهایی تو این جامعه و فرهنگ بیگانه ای و نمیتونی خودت رو باهاشون تطبیق بدی. بخصوص که از یک جامعه بسته اومده باشی و این جور چیزها نه تنها توی اون فرهنگ جالب نبوده و اهمیت چندانی نداشته بلکه زشت و غیر قابل تصور هم بوده.



 
زندگی مصرفی
ساعت ۱٢:۱۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٥ بهمن ۱۳۸۸  

بزرگ شدن تو شهر ها یا کشورهای مدرن و صنعتی آدم رو از بعضی لذتها محروم میکنه و باعث میشه تبدیل بشی به یک مصرف کننده کامل بدون اینکه هیچ احساسی از چیزی که میخوری یا میپوشی داشته باشی.

نمونه اش اینکه همیشه پسته رو از فروشگاه تو بسته بندیهای شیک خریده باشی و ندونی پسته میوه یک درخته و تا حالا پسته تازه رو با هر دو پوستش ندیده باشی

یا اینکه همیشه ماهی رو فیله شده و یا حتی نیمه پخته از سوپر مارکت بخری و اصلا ماهی تازه ندیده باشی و پاکش نکرده باشی. حتی مجبور نشده باشی موقع خوردنش مراقب تیغ هاش باشی و قبل از خوردن تیغهاشو بگیری.

من که دارم این حرفها رو میزنم خودم هم تو شهر بزرگ شدم و مزه خیلی چیزهای دیگه رو نچشیدم ولی با ابن حال گاهی دلم برای این هلندی ها میسوزه که اینقدر زندگی شون مصرفی شده و اونقدر دسترسی به همه چیز براشون راحته که یک جورایی خسته کننده است و هیج هیجانی نداره. گاهی فکر میکنم همکار هلندی من (کلی گویی نمیکنم)  فقط یک چیزی میخوره که زنده بمونه وگرنه هیچ لذتی براش نداره.

هر چند که اونها هم به ما ایرانی ها میخندند وقتی به جای ٢٠ دقیقه ،٣ ساعت برای آماده کردن و درست کردن غذا وقت میگذاریم. در مقابل ما غذامون رو  در ٢٠ دقیقه میخوریم ولی اینها برای خوردن اون غذای ٢٠ دقیقه ای ، ٣ ساعت وقت میگذارند. این چیزی هست که باید ازشون یاد گرفت. شاید بعدا در مورد آداب غذا خوردن و مقایسه اینجا و ایران بنویسم.

پ ن: امروز موقع نهار حرف از خاویار و ماهی و اینها شد و این هلندی ها دوباره من رو با حرفهاشون متعجب کردند.



 
وبلاگ
ساعت ۱۱:٠٤ ‎ق.ظ روز جمعه ٢ بهمن ۱۳۸۸  

وبلاگ: یک دفترچه یادداشت باز برای نوشتن احساسات و حال و هوای خودت و جایی برای درد دل کردن و نوشتن عقاید شخصی

این تعریفی هست که من از وبلاگ دارم. شاید هر کسی تعریف خاص خودش رو داشته باشه. بعضی ها خیلی جدی و علمی و لفظ قلم مینویسند و بعضی ها ساده . بعضی ها عکس العمل های خواننده هاشون براشون مهمه و بعضی ها فقط مینویسند برای دل خودشون

بعضی ها مثل من هم یک جورایی بین این دو جور افراد هستند. تا حدودی نظر دیگران براشون مهمه. البته من مخاطبهای زیادی جز چند تا دوست که تقریبا همیشه به من سر میزنند ندارم و خیلی هاشون هم تا اونجایی که اطلاع دارم برام نظری نمیگذارند و فقط از طریق وبلاگ از حال و احوال من با خبر میشند. ولی در کل ادم حساسی نیستم و برای خودم مینویسم نه برای رضایت خاطر کسی.

با وجودی که زیاد به نظرها حساس نیستم گاهی با نظرهایی مواجه میشم که اصلا مودبانه نوشته نشده و گاهی احساس میکنم برداشت شخصی از نوشته ام کرده اند و بدون کمی تامل بلافاصله یک جواب داده اند تا به قول خودشون حال آدم رو بگیرند. بخصوص که بدون نام هم پیغام میگذارند.

در اینجور مواقع تنها کاری که میکنم حذف کردن اون نظر از بخش نظرات  و نادیده گرفتن اون هست. و اصلا دلم نمیخواد شروع کنم به جواب دادن و کل کل کردن .

شما تعریفتون از وبلاگ چیه و چه انتظاری از نویسنده وبلاگهایی که میخونین دارین؟



 
ایمیلهای فورواردی
ساعت ۸:۳٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱ بهمن ۱۳۸۸  

پنج شنبه ها و جمعه ها که دوستان مقیم ایران و شاغل در ادارات دولتی درحال استراحت در منزل هستند و از اینترنت مجانی پرسرعت خبری نیست و کارشون هم بنظر میرسه در منزل بیشتر از طول هفته سر کاره ، از هجوم ایمیل های فورواردی در امان هستیم. مجبور هم نیستیم که چند دقیقه ای وقت بگذاریم و بدون خواندن ایمیل ها دونه دونه انتخاب کنیم و دکمه حذف رو بزنیم.

خداییش اگر قرار بود اونهمه ایمیل رو بخونیم وقتی هم برای کار باقی میموند؟!



 
دقیقه نود
ساعت ۱٠:٢۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ دی ۱۳۸۸  

این هفته کلی کار دارم که باید تمام کنم. هفته پیش اسمم رو در اول لیست جدید برای پرزنتیشن در جلسات هفتگی گروه دیدم. یعنی همین چهارشنبه. اول خواستم تغییرش بدم ولی مسئول جلسات قبول نکرد.

دیروز علی رقم کارهای مهم دیگه نصف روز وقت گذاشتم و اسلایدهام رو آماده کردم و عصر فهمیدم که دو نفر دیگر رو در برنامه این هفته گذاشتند و من باید چند هفته دیگه ارائه بدم.

حرصم گرفت از اینکه میان این همه کار انرژی ام رو برای یک چیز کم اهمیت صرف کردم.

واقعا باید بعضی کارها رو همون دقیقه ٩٠ انجام داد...



 
هوایی
ساعت ٩:٢٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٧ دی ۱۳۸۸  

بعد از حدود ۵ هفته، آخر هفته نسبتا آرامی داریم و میشه چند ساعتی بدون دغدغه خرید و مهمانی رفتن و ...  آرام بنشینیم و به بدن و فکرمون استراحت بدیم. این هم خوبه و هم نه چندان دلچسب!

برای سه هفته متوالی در ایران تقریبا هر روز یک یا دو جا برای نهار و شام دعوت بودیم و دور و برمون شلوغ بود. چند روزی طول کشید تا به شلوغی ها و حرف زدن مداوم عادت کنیم و حالا یکهو از تمام اون آدمهای دوست داشتنی و هیاهوهایی که همیشه جذابیت منحصر به فرد خودش رو داره جدا شدیم و به خونه دونفره (نه ٣ نفره) ساکت و آروممون برگشتیم و دوباره چند وقتی طول میکشه که به ریتم زندگی اینجا عادت کنیم. که اینجا هم اگر دوستان ایرانی خونگرممون رو نداشتیم که تنهایی ها و دلتنگی ها و نگرانی های مشترکمون رو باهاشون قسمت کنیم تحمل سرمای هوا و سردی آدمهاش به این سادگی ها نبود.

ای کاش هم فاصله ها کم بود و هم پول  فراوان در حساب بانکی موجود و میشد زود زود رفت و آمد تا اینطور هوایی نشد. 

 پ ن: امروز صبح خانه در چنان سکوتی فرو رفته بود که سعی کردم با نوای موسیقی سنتی حال و هوایی بهش بدم ولی خودم هوایی شدم.



 
تنبلی بعد از تعطیلات
ساعت ۳:٤۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۳ دی ۱۳۸۸  

بعد از سه هفته تعطیلات و استراحت شروع به کار و تمرکز برای ٩-٨ ساعت متوالی آسون نیست.

یاد دوران مدرسه و تعطیلات دو هفته ای نوروز می افتم که حسابی پشت آدم باد میخورد و یک هفته ای بعد از تعطیلات طول میکشید تا دوباره به مود درس خوندن برگردی. معدل سه ماهه سوم من تو مدرسه همیشه از سه ماهه اول و دوم کمتر میشد.

امروز ساعت ٣:٣٠بعد از ظهر دیگه از شونه درد نمیتونستم پشت کامپیوتر بنشینم. یک دلیلش تعطیلاته و دلیل دیگه اش نخوردن چای و قهوه و ورزش نکردنه.

 از فردا میخوام یک کمی نرمش کنم . شاید کمکم کنه!