دشت سپید


من در شهر گرگان متولد شدم و تحصیلات متوسطه را در دبیرستان کوثر به اتمام رساندم. بعد از دریافت مدرک فوق لیسانس در رشته مهندسی بیوشیمی خیلی تلاش کردم به شهر محل تولدم برگردم و مشغول به کار بشم. ولی سرنوشت طور دیگری رقم خورد و من برای ادامه تحصیل در مقطع دکترا به خارج از کشور آمدم و هم اکنون در کشور سرسبز و همیشه بارانی هلند زندگی میکنم. این وبلاگ از بدو ورود من به هلند ساخته شده و گوشه هایی از زندگی من و خانواده کوچکم رو بازگو میکنه.

جریان زندگی در شهر

با باز شدن مدارس شهر زنده تر بنظر میاد. هر روز که از کنار ایستگاه قطار رد میشم و این جنب و جوش دوچرخه سوارها و پیاده هایی که منتظر ترام و اتوبوس هستند و یا دارن به طرف ایستگاه میرن تا سوار قطار بشن  رو میبنم حس خوبی بهم دست میده.

امروز تونستم نیم ساعت زودتر با آیلا بزنم بیرون.

   + الهه جمالزاده - ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱ شهریور ۱۳٩٦

فاز جدید زندگی خانواده چهارنفره ما

امروز اولین روزه که هر چهار نفر باید از خونه میومدیم بیرون و فاز جدیدی از زندگی خانواده چهارنفره مون شروع شد.  امروز روز اول مدارس بعد از تعطیلاته و تارا وارد گروه چهارم شد. ستاره دیروز دوش گرفت، لباسهای مدرسه رو آماده کرد، جامدادیش رو توی کیف جدید مدرسه اش گذاشت و سعی کرد به موقع بره تو تختش ولی زودتر از 9:30 خوابش نبرد. خوشبختانه امروز با انرژی و به موقع از خواب بیدار شد و لباسهاش رو پوشید و نشست سر میز صبحانه و به موقع با بابایی از خونه رفت بیرون. عسل مامان باید سعی کنه در روزهای آتی زودتر بره تو تختش و زودتر بخوابه تا روزها خسته نباشه و تمرکزش رو از دست نده.

من هم آیلا رو آماده کردم و پیاده با کالسکه بردمش مهد و پیاده اومدم سر کار. کلا 40 دقیقه طول کشید. تصمیم دارم این سه روز که آیلا رو میبرم مهد پیاده برم و برگردم و عملا ورزش روزانه ام رو انجام داده باشم. امیدوارم این پیاده روی ها کمی به روند فیت شدن و کاهش وزنم کمک کنه و احساس بهتری در مورد خودم داشته باشم.

آیلا قراره سه روز بره مهد و دو روز دیگه رو  من و همسر نوبتی ازش نگهداری میکنیم. قراره هر دو یک روز کمتر کار کنیم. این در هلند امکان پذیره.

 

   + الهه جمالزاده - ٧:۱٦ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۳٠ امرداد ۱۳٩٦

مرخصی زایمان تمام شد...

شانزده هفته مرخصی زایمان مثل برق گذشت و من از دوشنبه دوباره کارم رو شروع کردم. با اینکه دلم برای آیلا و در آغوش گرفتنش تنگ میشه دلم برای کار و چالشهای خوب کار تنگ شده بود. من آدم خونه نشستن و خونه داری تمام وقت نیستم و این اواخر فکر میکردم زندگیم یک بعدی شده و هر روز دارم یک سری کارهایی رو تکرار میکنم که تمومی هم ندارن.  البته من برای خانمهایی که به انتخاب خودشون خونه داری رو انتخاب کردن احترام خاصی قایلم.

آیلا کوچولو دو بار در دو هفته گذشته رفته مهد برای چند ساعت تا عادت کنه. خدا رو شکر همه چیز خوب پیش رفت. تارا هم آخرین هفته تعطیلاتش رو داره میگذرونه و از هفته بعد دوباره مدرسه ها شروع میشه و تارا میره گروه چهار.  ستاره مون حسابی قد کشیده و بزرگ شده قلب

مادر و بابا آیدین 6 هفته پیش ما بودن در ایام مرخصی زایمان من و در کنارشون بهمون خوش گذشت. بابا گهگاهی قندش بالا و پایین میشد و حالش خیلی خوب نبود و این کمی من رو نگران کرده بود.  مامان خیلی در کارهای خونه به من کمک میکرد و تقریبا تو تمام این شش هفته برامون غذاهای خوشمزه درست کرد. دست گلش درد نکنه. خدا رو شکر که  شش هفته به خوبی و خوشی گذشت و مامان و بابا صحیح و سالم برگشتن ایران و سر خونه و زندگی خودشون هستن. خدا بهشون طول عمر با سلامتی بده.

 

   + الهه جمالزاده - ۱:٤٥ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢٦ امرداد ۱۳٩٦

بازگشت به کار

شانزده هفته مرخصی زایمان مثل برق گذشت و من از دوشنبه دوباره کارم رو شروع کردم. با اینکه دلم برای آیلا و در آغوش گرفتنش تنگ میشه دلم برای کار و چالشهای خوب کار تنگ شده بود. من آدم خونه نشستن و خونه داری تمام وقت نیستم و این اواخر فکر میکردم زندگیم یک بعدی شده و هر روز دارم یک سری کارهایی رو تکرار میکنم که تمومی هم ندارن.  البته من برای خانمهایی که به انتخاب خودشون خونه داری رو انتخاب کردن احترام خاصی قایلم.

آیلا کوچولو دو بار در دو هفته گذشته رفته مهد برای چند ساعت تا عادت کنه. خدا رو شکر همه چیز خوب پیش رفت. تارا هم آخرین هفته تعطیلاتش رو داره میگذرونه و از هفته بعد دوباره مدرسه ها شروع میشه و تارا میره گروه چهار.  ستاره مون حسابی قد کشیده و بزرگ شده قلب

مادر و بابا آیدین 6 هفته پیش ما بودن در ایام مرخصی زایمان من و در کنارشون بهمون خوش گذشت. بابا گهگاهی قندش بالا و پایین میشد و حالش خیلی خوب نبود و این کمی من رو نگران کرده بود.  مامان خیلی در کارهای خونه به من کمک میکرد ئ تقریبا تو تمام این شش هفته برامون غذاهای خوشمزه درست کرد. دست گلش درد نکنه. خدا رو شکر که  شش هفته به خوبی و خوشی گذشت و مامان و بابا صحیح و سالم برگشتن ایران و سر خونه و زندگی خودشون هستن. خدا بهشون طول عمر با سلامتی بده.

 

   + الهه جمالزاده - ۱:٢۱ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢٦ امرداد ۱۳٩٦

آخر هفته رو چطور گذراندید؟

شنبه صبح طبق معمول هر هفته رفتیم کلاس شنا. تارا چند وقتیه که بدون غر غر و گریه میره کلاس شنا و ما هم از این بابت خیلی خوشحالیم. در طول 1 ساعتی که تارا تو استخره من هم فرصت میکنم کتاب بخونم. فکر کنم یک سالی طول کشید تا کتابی رو که از همکارانم هدیه گرفته بودم با موضوع "ایران، اینجا میشه یواشکی همه کاری کرد" رو تمام کنم و یک کتاب جدید رو شروع کردم که سیستم گوارش بدن رو با زبان ساده و دلنشینی داره توضیح میده. اسم کتاب هست: ماشین زیبای غذا . نویسنده اش یک خانم جوان آلمانیه. شنبه صبحها یکی از معدود زمانهایی که من میتونم کتاب بخونم. وقتی کلاس شنا تمام شد تارا با خوشحالی و با دو تا استیکر و دسبند سبز اومد بیرون و گفت من میتونم برم استخر بعدی. تارا کوچولو میتونه رو آب بخوابه و صورتش رو ببره تو آب و حالا میتونه با مربی جدید یاد بگیره که تو استخر کم عمق شنا کنه. 

دیروز ( یک شنبه) هوا خوب بود و مسابقه دو محلی نزدیک دریاچه دلفت برگزار میشد. بابایی به تارا قول داده بود که ببرتش مسابقه. تارا صبح زود بلند شد و لباس دو پوشید و دم در ایستاد تا بریم.  مسابقه بچه ها یک کیلومتر بود. تارا با شوق تمام شروع به دویدن کرد و مسافت یک کیلومتر رو در شش دقیقه و دوازده ثانیه دوید که فکر میکنم برای یک بچه 5 ساله خیلی زمان خوبی باشه. بعد از مسابقه بچه ها منم 5 کیلومتر دویدم . البته هنوز بدنم بعد از تعطیلات فیت نیست و نتونستم تند بدوم ولی بد هم نشد.

   + الهه جمالزاده - ٧:۱۱ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢۳ شهریور ۱۳٩٤

Life is not fair

دنیای عجیبی شده  و اختلاف طبقاتی بیداد میکنه. نمونه اش میان اطرافیان و فامیل مون زیاده. از یک طرف یک زوج جوان با بچه کوچک دارن سخت کار میکنن و در بدر دنبال وام گرفتن و جور کردن پول هستند تا بتونن یک آپارتمان کوچک در یک محله نسبتا آبرومند بخرن و از طرفی یک زوج دیگه همون مقدار پولی که زوج اول برای خرید یک آپارتمان لازم دارن خرج تزئین و آماده کردن آپارتمان میلیاردی شون در بهترین نقطه شهر میکنن. خیلی باید قوی باشی تا بتونی این همه اختلاف رو ببینی و تحمل کنی و لبخند به لب داشته باشی.

   + الهه جمالزاده - ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱۸ شهریور ۱۳٩٤

روزانه بعد از کلی تاخیر

چند وقته اینجا نیومدم. بعد از تعطیلات تابستانی و برگشتن از ایران سرمون خیلی شلوغ بود و کمی طول کشید تا دوباره به ریتم همیشگی مون برگردیم و یا به نوعی همون روزمرگی.

امسال در ایران بیشتر از دفعات  پیش بهمون خوش گذشت . شاید بخاطر این بود که برنامه خوبی ریخته بودیم و هوا هم خوب بود و میوه ها و سبزی ها خوشمزه تر از زمستان بودند .  خدا رو شکر پدر و مادرهامون هم در وضعیت جسمی نسبتا خوبی بودند. بابا آیدین سرحال تر از دفعات قبل بود و هر روز میتونستیم دور هم سر میز بشینیم و غذا بخوریم. تارا هم در کنار پدر بزرگها و مادربزرگهاش و هم بازی های فامیل بهش خوش گذشت و زبان فارسی اش هم حسابی تقویت شد. دفعه بعد قصد داریم در تعطیلات بهاری مدرسه  بریم ایران و  اردیبهشت ایران رو بعد از چندین سال تجربه کنیم.

تارا وارد گروه دو *شده. هنوز در همون کلاس قبلی اش هست ولی الان جزو بچه های بزرگ کلاس محسوب میشه و کارهای جدی تری توی کلاس انجام میدن. خدا رو شکر مدرسه رو دوست داره. توی مهد بعد از مدرسه هم بهش خوش میگذره. چند وقتیه که بهتر غذا میخوره . البته هنوز موفق نشدن راضی اش  کنن تا استام پات ** مخصوص هلندی ها با کلم رو بخوره. در نتیجه بهتر غذا خوردن تارا خانم در تابستان رشد کرده و قدش کمی بلند تر شده.

 

* اینجا بچه ها از چهارسالگی میرن مدرسه و دوره ابتدایی 8 ساله هست. بچه های گروه 1 و 2 در یک کلاس هستند و آماده میشن برای آموزش جدی و از گروه 3 خواندن و نوشتن رو یاد میگیرن.

 

* *استام پات یک غذای هلندی هست که قسمت اصلی اش رو سیب زمینی و یک نوع سبزی تشکیل میده که با هم پخته شدن و با گوشت کوب له شدن. معمولا استامپات رو با یک تکه سوسیس یا گوشت چرخ کرده یا تخم مرغ میخورن.

 

   + الهه جمالزاده - ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱۸ شهریور ۱۳٩٤

چمدان

به  ستاره قول داده بودیم قبل از مسافرت به ایران حتما براش یک چمدون بخریم و سر قولمون هم موندیم و یک چمدون براش خریدیم که بتونه چند دست لباس و اسبای بازیهاش رو توش بگذاره و بیاره داخل کابین هواپیما.

از دو سه روز قبل ستاره چمدون به دست تو خونه راه میره و لحظه شماری میکنه تا پنج شنبه بشه و بریم ایران.

   + الهه جمالزاده - ۱٠:٥٢ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٦ امرداد ۱۳٩٤

من چرا این جوری ام؟

 سه هفته شلوغ پلوغ رو پشت سر گذاشتیم و حالا 5 روز وقت داریم تا آماده بشیم برای مسافرت به ایران. همون حس همیشگی اومده سراغم. هیجان برای دیدار و یک کمی استرس . خیلی خسته ام . 

شاید بخاطر همین استرسه که شبها نمیتونم خوب بخوابم و این بیشتر به  خستگی ام اضافه میکنه و تمرکزم کم شده.  ای کاش منم مثل خیلی ها میتونستم کمتر فکر کنم و کمتر مقرراتی  باشم و از زمان حال لذت ببرم بدون اینکه به زمان و رضایت دیگران فکر کنم.

از دست خودم خسته شدم دیگه! ای کاش میتونستم بهتر باشم!

   + الهه جمالزاده - ۸:٢٢ ‎ب.ظ ; جمعه ٢ امرداد ۱۳٩٤

خوشحالم که اینجا هستم

خیلی خوشحالم که به موقع از کشور خارج شدیم و درگیر زرق و برقهای زندگی های امروزی در ایران نشدیم. اینجا به جای اینکه فکرم رو درگیر مارک یخچال و فریزر و خرید خونه جدید و ... کنم میتونم کتاب بخونم ، سفر برم ، خیاطی کنم، ورزش کنم و در یک کلام خودم باشم و برای درآوردن چشم دیگران زندگی نکنم.

 

   + الهه جمالزاده - ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۳٠ تیر ۱۳٩٤
← صفحه بعد