دشت سپید


من در شهر گرگان متولد شدم و تحصیلات متوسطه را در دبیرستان کوثر به اتمام رساندم. بعد از دریافت مدرک فوق لیسانس در رشته مهندسی بیوشیمی خیلی تلاش کردم به شهر محل تولدم برگردم و مشغول به کار بشم. ولی سرنوشت طور دیگری رقم خورد و من برای ادامه تحصیل در مقطع دکترا به خارج از کشور آمدم و هم اکنون در کشور سرسبز و همیشه بارانی هلند زندگی میکنم. این وبلاگ از بدو ورود من به هلند ساخته شده و گوشه هایی از زندگی من و خانواده کوچکم رو بازگو میکنه.

دیپلم شنا و سینتر کلاس

ستاره مامان دیپلم  A شنا اش رو گرفت و به مرحله بعدی رفت تا ایشالله دیپلم B رو هم بگیره. ما هم به مناسبت این موفقیت تارا کوچولو با هم رفتیم کافه و چای و کیک خوردیم و یک سورپرایز هم برای تارا داشتیم که خیلی دوست داشت.

سینترکلاس امسال هم به خیر گذشت و دیروز آخرین هدیه سینترکلاس رو دم در خونه پیدا کردیم. دیشب زنگ خونه رو زدن و وقتی رفتیم باز کنیم دیدیم کسی نیست و فقط یک کیسه دم در بود. توی کیسه یک کادو بود با یک نامه از طرف سینت برای تارا چشمک.  تارا وقتی هدیه رو باز کرد گفت : Yes . هدیه اش یک لگو بود. دیشب بلافاصله مشغول ساخت لگو شد . خدا رو شکر از امروز دوباره آرامش به خونه برگشته و نق نق های کفش گذاشتن و غرغرهای صبح زود تمام شد.

 

   + الهه جمالزاده - ۱٠:۳۸ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱٦ آذر ۱۳٩٥

یک روز تلخ

شوهر خاله عزیزم بعد از ماهها دست و پنجه نرم کردن با سرطان ، متاسفانه دیروز از میان ما رفت. اردیبهشت ماه که رفته بودیم ایران هر طور که شده چند ساعتی جور کردیم و به دیدنشون رفتیم. نمیدونم چرا فکر میکردم باید حتما برم و بهشون سر بزنم . همش فکر میکردم این دیدار آخره. مدتی حالشون خوب بود و متاسفانه یکی دو ماه پیش دوباره حالشون بد شد و  این دفعه توان مقابله با سرطان لعنتی رو نداشتن و فوت کردن. 

شنیدن فوت بستگان و اعضای نزدیک خانواده کابوس بزرگ ایرانی های خارج نشینه. پسر خاله ام هم کانادا زندگی میکنه و یکی دوسالی هست که نرفته ایران و فقط تصویری با پدر و مادر حرف میزد. برای اون تحمل این مصیبت باید خیلی دردناک باشه.  خدا به همشون بخصوص خاله ام صبر بده. خیلی تنها شد. 

از دست دادن سخته ولی غم از دست دادن بیشتر میشه وقتی اون عزیز درگذشته حضور پررنگی در زندگی همه فامیل داشته و مشکل گشای فامیل محسوب میشده. 

 

   + الهه جمالزاده - ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ ; شنبه ٦ آذر ۱۳٩٥

اندر احوالات خانواده کوچک ما

چند هفته شلوغ پلوغ رو پشت سر گذاشتیم. امتحان رانندگی قبول شدم و گواهینامه هلندی رو گرفتم بالاخره.  چند روزی تو تعطیلات پاییزه مدرسه رفتیم مسافرت و بعدش بلافاصله رفتم سفر کاری .  هفته پیش برگشتم از سفر و کم کم داریم برمیگردیم به زندگی نرمال و دوندگی مون کمتر شده. تو شرکت سرمون همچنان شلوغه و گاهی آزمایشات خوب پیش نمیرن ولی امیدواریم که بتونیم تا آخر سال همه هدفهایی که اول سال مشخص کردیم پوشش بدیم و بتونیم چند گرم نمونه با گرید غذایی تولید کنیم. 

تارا مشغول مدرسه و بزرگ شدنه و بابای تارا هم بعد از ماراتن تمریناتش نرمال تر شده ولی سر کار حسابی مشغوله. این نشونه خوبیه چون بازار کار نفت اصلا خوب نیست و باید خوشحال باشیم که همسر هنوز پروژه داره.

کمتر از دوماه به پایان سال میلادی مونده و ما روزشماری میکنیم برای دو هفته استراحت در تعطیلات کریسمس. قرار نیست مسافرت بریم و میخواهیم کمی به کارهای عقب افتاده در خونه برسیم. یکی از این کارها تغییر دکوراسیون اتاق تارا و خریدن تخت و کمد جدید برای ستاره خانمه. دخترک داره بزرگ میشه و باید اتاقش رو متناسب با نیازش بچینیم.

   + الهه جمالزاده - ۱:۳۳ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱٩ آبان ۱۳٩٥

روزانه

یک کمی سرماخوردم. هوای اینجا دائما در حال تغییره. آدم نمیدونه چی بپوشه . دیروز گرم بود و من  گرمم شد ولی امروز کمتر لباس پوشیدم و توی راه یخ زدم.

آخر هفته نسبتا خوبی داشتیم. شنبه ها با کلاس شنا شروع میشه و من هم این چند هفته اخیر همزمان با تارا تمرین رانندگی دارم. هنوز کلک این گواهینامه رانندگی کنده نشده. امیدوارم این دفعه قبول بشم و راحت بشم.

یک شنبه با تارا رفتیم سیرک. خیلی نزدیک بود به خونه و پیاده رفتیم و برگشتیم. تارا خیلی دوست داشت و منم با دیدن تارا سر ذوق اومدم.  

دخترک به نقاشی و کاردستی خیلی علاقه داره و اخیرا خیلی دوست داره تو خونه هم کاردستی درست کنه. باید کمی خونه رو مجهز کنم و یک سری مواد اولیه براش تهیه کنم. آخر هفته با بابایی شمع رنگ کردن و تنهایی هم با رول دستمال توالت یک خرگوش درست کرد. 

   + الهه جمالزاده - ٦:٥٩ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۳ مهر ۱۳٩٥

دخترانه

از خونه دوستم برمیگردیم. هر دو سوار دوچرخه ایم. تارا کنار من دوچرخه سواری میکنه و در حال گپ زدنه. عاشق این وقتهاش هستم که سرحاله و با من شروع میکنه از هر دری حرف زدن. موضوع صحبت ما بچه داشتن بود. 

تارا از من میپرسه: تا حالا به این موضوع فکر کردی که سه تا بچه داشته باشی؟

من: آره . ولی فکر میکنم خیلی زیاده و سرم شلوغ بشه.

تارا: آره ولی خیلی خوبه. مثل دوستم ورونیک. اونا هم سه تا بچه ان.

و ادامه میده:

من دوست دارم زیاد بچه داشته باشم. البته بستگی داره. اگر یک خونه بزرگ با یک حیاط خیلی بزرگ داشته باشم حتما چهار تا بچه میارم. 

من: اون وقت بیرون هم کار میکنی مثل من؟

تارا: نه. میمونم خونه ! 

و موضوع بحث خود بخود عوض میشه و در مورد خونه بزرگ خریدن و پول جمع کردن صحبت میکنیم و من چقدر کیف میکنم و خدا رو شکر میکنم که این فرشته کوچولوی باهوش رو برای ما فرستاده.

 

   + الهه جمالزاده - ۱:٢۸ ‎ق.ظ ; شنبه ٢٠ شهریور ۱۳٩٥

روزانه

ستاره کوچولوی من هر روز داره با دوچرخه خودش میره مدرسه و هر روز بهتر و سریعتر از روز قبل میتونه دوچرخه سواری کنه. تونل دوچرخه ای هم که از سر خیابان اصلی تا ایستگاه در حال ساخت بود آماده شده و میتونیم بدون چراغ قرمز مستقیم بریم مدرسه. تارا این مسیر رو خیلی دوست داره. فکر میکنم دو سه سال دیگه خودش تنهایی بتونه بره مدرسه بدون کمک ما.

سر کار خیلی مشغولم. یکی از پروژه هایی که روش کار میکنم داره وارد مرحله development  میشه و ما با سرعت تمام داریم سعی میکنیم واکنش آنزیمی پروسه رو بهینه کنیم و هزینه ها رو ببریم پایین. تا پایان سال باید چند گرم محصول با گرید غذایی درست کنیم و بفرستیم برای آزمایش و تولید طعم مورد نظر. اختراعمون (patent)  هم تا آخر سال منتشر میشه به امید خدا و بزودی میخواهیم اختراع دوم رو ثبت کنیم.

 تقریبا مطمئن هستم که در چه مسیری میخوام پیشرفت کنم و مدیر گروه جدیدمون هم بهم قول داده که تلاشش رو بکنه تا بتونم برنامه خوبی بریزم و در جهت درست پیش برم. مدیر گروه قبلی مون که یک خانم بود دچار فرسودگی شغلی شد و از مدیریت گروه کناره گیری کرد. فکر میکنم تصمیم درستی گرفت. برای همه بهتر شد.

دویدن رو از سر گرفتم و سعی میکنم هفته ای دو بار حداقل تمرین داشته باشم و بقیه روزهای هفته پیاده روی روزانه ام رو داشته باشم. شنا رو هم شروع کردم دوباره و امیدوارم بتونم هفته ای یک بار منظم برم استخر.

بابای تارا هم مشغول دویدنه و هفته ای شش بار تمرین میکنه. هدف بعدیش ماراتن آمستردامه که حدود یک ماه دیگه است . روزهای یکشنبه اگر هوا خوب باشه ما هم با دوچرخه همراهیش میکنیم. دو هفته پیش 25 کیلومتر باهاش پا زدیم.

تو تعطیلات تابستان نرسیدم خیاطی کنم. ولی میخوام دیگه جدی دل بدم به کار و یک کمی ورزیده بشم و مدلهای سخت تر بدوزم. آخر هفته چرخ خیاطی جدیدم رو که همسر جان برام هدیه خریده افتتاح کردم و یک دامن نخی برای خودم دوختم.

 

 

   + الهه جمالزاده - ٦:٥۳ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۸ شهریور ۱۳٩٥

ستاره من

ستاره کوچولو گروه سه رو شروع کرده و سه روز اخیر هم با دوچرخه خودش میره مدرسه.  روز اول مدرسه خیلی خوشحال بود و وقتی برگشته بود خونه کلی تعریف میکرد از کلاس . تا حالا هم دو تا کلمه یاد گرفتن و مینویسن: من و خورشید (Ik, Zon).

فعلا فقط کلاس شنا رو ادامه میده و فکر میکنم یکی دو ماه دیگه دیپلم آ رو میگیره . کلاس دیگه ای ثبت نامش نکردیم. دو سال کلاس باله رفت و آخر سال تحصیلی هم تو تئاتر شهر همراه با بچه های کلاس اجرا داشت. خیلی برنامه شون جالب بود و قشنگ اجرا کردن. ولی دوست نداشت دیگه ادامه بده. خسته شده بود و دوست داشت مثل بچه های دیگه چهارشنبه ها بعد از مدرسه مستقیم با دوستاش قرار بازی بگذاره. منم قبول کردم.  دارم فکر میکنم یک کلاس هنری دیگه مثل نقاشی براش پیدا کنم و برای تمرینات دو میدانی ثبت نامش کنم. چون فکر میکنم مثل باباش استعداد دویدن داره و فرم دویدنش خیلی خوبه.

 

 

   + الهه جمالزاده - ٧:٠۸ ‎ب.ظ ; جمعه ٥ شهریور ۱۳٩٥

روزانه و شکرانه

 چهار هفته مثل برق و باد گذشت و بازم تنها شدیم.  هفته پیش مامان و بابا رفتن و امروز هم فاطمه اینا برگشتن ایران. حس خوبی داشتیم وقتی با هم بودیم. با اینکه سرمون شلوغ بود از درون آرامش داشتم. امیدوارم که خاطره خوبی از ما و هلند در ذهنشون نقش بسته باشه.

امسال هم سالروز تولدم باصفا بود. دوستان مهربونم برام پیغامهای تبریک فرستادن. تارا و بابای تارا برام کیک تولد خریدن و مامان و بابا و فاطمه جون و همسرش و پسرش هم پیشمون بودن و منو شرمنده کردن با هدیه هاشون. مرضیه جون ( جاری و دوست گلم ) هم برام از ایران هدیه تولد فرستاده بود. هدیه همسرجان هم که عالی بود. یک چرخ خیاطی سینگر . چه لباسهایی که قراره باهاش بدوزم من!   

مدتیه که ندویدم ولی هر روز پیاده روی میکردم و سعی میکردم بالای 12000 قدم در روز راه برم.  از فردا نم نم شروع میکنم به دویدن تا یک کم فیت تر بشم. 

از هفته دیگه هم مدرسه ها باز میشن و تارا خانم گروه 3 رو شروع میکنه و رسما شروع میکنه به خواندن و نوشتن. 

خدای مهربون رو شاکرم بخاطر همه خوبی های کوچیک و بزرگ تو زندگیمون. 

 

پ ن : کتاب سگ سالی بلقیس سلیمانی رو تمام کردم ( بیشترش رو تو قطار خوندم) . دوستش داشتم.  معلم پیانو ( چیستا یثربی) رو دارم میخونم. این کتاب یکی از دو تا کتابیه که مرضیه جون برام فرستاده.  با خودم قرار گذاشته بودم یک کتاب هلندی  رو بعد از سگ سالی شروع کنم. ولی این کتاب که رسید تصمیمم عوض شد. 

   + الهه جمالزاده - ٢:٠٩ ‎ق.ظ ; جمعه ٢٩ امرداد ۱۳٩٥

روزانه

امان از دوری. دلم برای تارا میسوزه که تنهایی و دور از فامیل داره بزرگ میشه و نمیتونه با پدر بزرگ و مادربزرگ خوب ارتباط برقرار کنه. البته بعد از کذشت دو هفته یک کمی رابطه شون بهتر شده.

پدر بزرگ و مادربزرگ جوان داشتن هم نعمتیه. بازم خدا رو شکر تارا هر چهار تا پدر بزرگ و مادربزرگش رو داره. من که اصلا پدربزرگهام رو ندیدم و مادربزرگهام هم منو نگه نداشتن.

   + الهه جمالزاده - ٢:٠٥ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱٤ امرداد ۱۳٩٥

روزانه

 کتاب بعد از تاریکی رو تمام کردم. یک رمان فارسی هم خوندم ولی خیلی باهاش حال نکردم. محتوای چندانی نداشت. کتاب سگ سالی بلقیس سلیمانی رو شروع کردم.

میخوام بعد از سگ سالی برم سراغ یک رمان به زبان هلندی برای تنوع. تو چند هفته آینده نمیرسم کتاب بخونم. مهمان داریم. بابا و مامان پیشمون هستن و هفته بعد هم سه تا مهمون عزیز دیگه میان از ایران. خدا رو شکر مشکل جا نداریم . فقط باید یک برنامه ریزی خوب بکنیم تا بهشون خوش بگذره.

تارا سه هفته خونه است با مادر و بابا آیدین. یک کم حوصله اش سر میره چون مامان و بابا خیلی نمیتونن باهاش بازی کنن و سرگرمش کنن. ولی باز بهتر از مهد رفتنه.

سرمون تو شرکت خلوته و این خیلی جالب نیست. انگیزه کم شده. امیدوارم زودتر پروژه های جدید شروع بشه و همه مشغول بشیم.

حال و هوای عجیبی دارم این روزها. خسته ام....

 

   + الهه جمالزاده - ۱٠:٥٤ ‎ب.ظ ; جمعه ۸ امرداد ۱۳٩٥
← صفحه بعد