لغت نامه تارا
دودو: ماشین
آشا: بشین
نه: آره
نههههههههههههه: نه
ماما: مامان
بابا: بابا
هاپ: سگ
میاووو: گربه
جیش: گوش
سه با فتحه: 3
آپوشی: بابا آیدین (بابا یک بار بلند عطسه کرد. از اون به بعد هر وقت میگیم بابا آیدین میگه اپوشی)
عم: عمو ، عمه
عشا: عرشیا
اممما: اما دوست مهد کودک
آددا: آیدا
ادامه دارد...
دختر قرتی
با بزرگ شدن تارا و دیدن حرکات و رفتارش دارم کم کم به این نتیجه میرسم که یک سری رفتارهای ما کاملا غریضیه و اکتسابی نیست.
تارا بعضی کارهاش خیلی دخترانه است و ما بهش یاد ندادیم.
مثلا چند روز پیش کش سرهای من رو برداشته بود و پیچیده بود دور مچش، مثل دستبند.
یا وقتی لباس تنش میکنیم و بهش میگیم چقدر خوشگل شدی خیلی کیف میکنه و دور خودش یک چرخی میزنه. گاهی هم میره جلوی آینه و به خودش نگاه میکنه.
دخترم عاشق کفش جدیده مثل مامانش
خلاصه ستاره کوچولوی ما هیچی نشده خیلی قرتیه!
تارای ما
تارا بعد از یک هفته بی اشتهایی کمی بهتر داره غذا میخوره. دیشب از زرشک پلو با مرغ خیلی استقبال کرد. من که کلی ذوق کردم.
ستاره کوچولوی ما مثل بقیه دخترها باباییه و وقتی باباش خونه باشه همش دور و بر اون میچرخه. این چند شبی هم که به خاطر دندونش از خواب بیدار میشد نمیخواست بیاد بغل من و تو بغل بابا آروم میشد. امروز که سینی چای رو با شیرینی روی میز گذاشتم دختر بابا تندی یک شیرینی برداشت و به بابا داد.
امروز عکسهای مسافرت ایران رو مرور میکردیم. هر جا که به بچه های فامیل و بخصوص پگاه میرسیدیم تارا خیلی ذوق میکرد و از شدت ذوق جیغ میکشید. به عکس عرشیا (نوه عمه) که رسید گفت عشا . فکر کنم که دلش تنگ شده براشون.
روزانه
اولین آزمایش در محل کار جدیدم رو شروع کردم. چقدر مقیاسها متفاوته ! 10 لیتر نمونه برام آوردن که آزمایش کنم. تو دوره دکترا بیشترین سایز نمونه ام از فرمانتور سی میلی لیتر بود. ویال آنزیم بزرگتر از یک میلی لیتر هم ندیده بودم. امروز یک بطری بزرگ آنزیم دادن دستم تا برای آزمایشم ازش چند گرم وزن کنم.
قسمت جالب کارم اینجاست که نمونه مستقیم از کارخانه میاد و روش کار میکنی و سعی میکنی تولید محصول رو بهینه کنی. خیلی این ترکیب تحقیق و تولید رو دوست دارم. بنظرم خیلی ایده آله. کلاه ایمنی ام رو هم برام آوردن. به زودی یک تور هم تو خط تولید خواهم داشت. خیلی هیجان انگیزه ....
تارا دو سه روزیه بی حاله و اشتها نداره اصلا. امیدوارم به خاطر دندون های جدید باشه فقط. مربی مهد میگفت امروز تارا ، تارای همیشگی نبود و همش میخواست بخوابه. امشب هم یک ساعت زودتر از معمول خوابش برد.
چند روز پیش خاله شدم دوباره. یکی از بهترین دوستانم مامان شد و خدا بهش یک دختر ماه داد به نام پریماه. ایشالله در پناه خدا شاد و سلامت باشن و کانون خانواده سه نفریشون همیشه گرم باشه.
دلمون برای آیدا و مامان و باباش تنگ شده. باید یک برنامه بگذاریم ببینیمشون.
تارا در یک ماهی که گذشت

تارا در گرگان خونه خاله سارا دوست مادر

صبحانه به صرف نان لواش خونه مادر و بابا آیدین

به به خرمالو

تارا و مروارید

ناز ناز خانوم با لباس جینگولی
تفاوت
مدیرم بهم اکیدا تاکید کرده که برای آشنا شدن با همکاران حتما در کافی بریک ها شرکت کنم. میگفت من این دو تا نیم ساعت وقت قهوه خوردن رو کار حساب میکنم. چون وقتی همکاران همیدیگر رو خوب بشناسند کارها هم بهتر انجام میشه. ساعت شروع و پایان کار هم کاملا انعطاف پذیره و میشه بین هفت تا نه کارت رو شروع کنی و بین چهار تا شش عصر هم بری خونه. جالب اینجاست که هیچ کس اضافه کاری نمیکنه و بعد از ساعت پنچ تقریبا سالن خالیه.
یاد مدیر فنی مون تو شرکت بیدکو افتادم که صبح ساعت یک ربع به هشت پشت پنجره می ایستاد و کنترل میکرد کی دیر میاد تا حالش رو بگیره و روزش رو خراب کنه.
ما برگشتیم
ما برگشتیم از ایران. مثل هر بار بهمون خیلی خوش گذشت. جای دوستان خالی. من و تارا دو هفته زودتر رفتیم و یک راست رفتیم گرگان. خیلی نیاز به استراحت داشتم. تو این دو هفته خوردیم و خوابیدیم . حسابی انرژی گرفتم. تارا هم از فرصت استفاده کرد و تا دلش خواست بدو بدو کرد تو خونه مادر و بابا آیدین و شیطنت کرد.
تارا تو این یک ماه خیلی بزرگ شد. ستاره ما خیلی شیرین تر شده و کارهای بامزه میکنه و هر روز ما رو با کارهای جدیدش سورپرایز میکرد.این شیطون بلا با آقایون فامیل میونه خوبی داشت و بخصوص با بابا آیدین و آقا بزرگ خیلی جور شده بود. هر جا که مینشستند میرفت کنارشون مینشست. اگر روی مبل مینشستند خودش رو بزور کنارشون جا میداد. با موسیقی سنتی سر به آواز میگذاشت و وقتی توی جمع بود و همه با هم صحبت میکردند شروع میکرد به بلند بلند حرف زدن و میخندید و توجه همه رو به خودش جلب میکرد. رابطه اش با بچه ها هم خوب بود و از هر وسیله ای استفاده میکرد تا بهشون نزدیک بشه و ارتباط برقرار میکرد. مثلا بهشون میوه و شیرینی میداد یا عروسکش رو بهشون نشون میداد.
دوره جالب و حساسیه برای تارا. این شیطونک همه کارهای ما رو مثل دوربین فیلمبرداری ضبط میکنه و عینا تکرار میکنه. به عروسکش که خاله نسیم براش خریده علاقه خاصی پیدا کرده. اسمش رو گذاشتیم تینا. میخوابونتش . با قاشق بهش غذا میده. قاشق رو جلوی دهنش میگیره و میگه آآآآ. تشک تعویضش رو با پوشک و دستمال مرطوب میاره. تینا رو روی تشک میگذاره و میخواد تمیزش کنه.
یک ماه زمان نسبتا زیادیه و نمیشه تو یک پست همش رو تعریف کرد. ان شاالله کم کم با عکس از شیرین کاری های تارا بیشتر براتون مینویسم.
تارا در یک صبح سرد پاییزی
این عکس رو دو هفته پیش گرفتم. معمولا تارا صبحها نمیخواد تو کالسکه بشینه و ما نصف مسیر رو پیاده میریم تا برسیم به خیابون اصلی و بعد من به زور میگذارمش تو کالسکه .
آخرین هفته دانشجویی
این هفته آخریه که من رسما میام دانشگاه. البته هنوز میتونم از خونه بصورت ریموت کار کنم تا بلکه به زودی تزم تمام بشه. چهارشنبه نتایج آخرین کارهام رو توی گروهمون ارائه میدم و پنج شنبه تعطیلات شروع میشه.
حس عجیبی دارم . از طرفی دلم برای دانشگاه و میز کارم تو کنج اتاق 2.513 ساختمان قدیمی بیوتکنولوژی تنگ میشه. از طرفی هم خیلی مشتاقم کار جدیدم رو شروع کنم. کاری که خیلی با کار دکترام متفاوته و قراره کاربردی تر باشه.
امروز تارا رو پیش مریم گذاشتم. وقتی بردمش خونه شون خوابیده بود. مریم میگه تارا بهش میگه مامان.
حقم داره. این اواخر مامانش رو فقط آخر هفته ها درست و حسابی میبینه. البته مریم هم کم نمیگذاره براش و خیلی بهش میرسه. امیدوارم بتونم روزی خوبی هاش رو جبران کنم.
شمارش معکوس
شمارش معکوس شروع شده دیگه. همش شش روز مونده به دیدار. دلمون خیلی تنگ شده. یک ساله ندیدیمشون.
نظرات ()
