دشت سپید


من در شهر گرگان متولد شدم و تحصیلات متوسطه را در دبیرستان کوثر به اتمام رساندم. بعد از دریافت مدرک فوق لیسانس در رشته مهندسی بیوشیمی خیلی تلاش کردم به شهر محل تولدم برگردم و مشغول به کار بشم. ولی سرنوشت طور دیگری رقم خورد و من برای ادامه تحصیل در مقطع دکترا به خارج از کشور آمدم و هم اکنون در کشور سرسبز و همیشه بارانی هلند زندگی میکنم. این وبلاگ از بدو ورود من به هلند ساخته شده و گوشه هایی از زندگی من و خانواده کوچکم رو بازگو میکنه.

ستاره من

ستاره کوچولو گروه سه رو شروع کرده و سه روز اخیر هم با دوچرخه خودش میره مدرسه.  روز اول مدرسه خیلی خوشحال بود و وقتی برگشته بود خونه کلی تعریف میکرد از کلاس . تا حالا هم دو تا کلمه یاد گرفتن و مینویسن: من و خورشید (Ik, Zon).

فعلا فقط کلاس شنا رو ادامه میده و فکر میکنم یکی دو ماه دیگه دیپلم آ رو میگیره . کلاس دیگه ای ثبت نامش نکردیم. دو سال کلاس باله رفت و آخر سال تحصیلی هم تو تئاتر شهر همراه با بچه های کلاس اجرا داشت. خیلی برنامه شون جالب بود و قشنگ اجرا کردن. ولی دوست نداشت دیگه ادامه بده. خسته شده بود و دوست داشت مثل بچه های دیگه چهارشنبه ها بعد از مدرسه مستقیم با دوستاش قرار بازی بگذاره. منم قبول کردم.  دارم فکر میکنم یک کلاس هنری دیگه مثل نقاشی براش پیدا کنم و برای تمرینات دو میدانی ثبت نامش کنم. چون فکر میکنم مثل باباش استعداد دویدن داره و فرم دویدنش خیلی خوبه.

 

 

   + الهه جمالزاده - ٧:٠۸ ‎ب.ظ ; جمعه ٥ شهریور ۱۳٩٥

روزانه و شکرانه

 چهار هفته مثل برق و باد گذشت و بازم تنها شدیم.  هفته پیش مامان و بابا رفتن و امروز هم فاطمه اینا برگشتن ایران. حس خوبی داشتیم وقتی با هم بودیم. با اینکه سرمون شلوغ بود از درون آرامش داشتم. امیدوارم که خاطره خوبی از ما و هلند در ذهنشون نقش بسته باشه.

امسال هم سالروز تولدم باصفا بود. دوستان مهربونم برام پیغامهای تبریک فرستادن. تارا و بابای تارا برام کیک تولد خریدن و مامان و بابا و فاطمه جون و همسرش و پسرش هم پیشمون بودن و منو شرمنده کردن با هدیه هاشون. مرضیه جون ( جاری و دوست گلم ) هم برام از ایران هدیه تولد فرستاده بود. هدیه همسرجان هم که عالی بود. یک چرخ خیاطی سینگر . چه لباسهایی که قراره باهاش بدوزم من!   

مدتیه که ندویدم ولی هر روز پیاده روی میکردم و سعی میکردم بالای 12000 قدم در روز راه برم.  از فردا نم نم شروع میکنم به دویدن تا یک کم فیت تر بشم. 

از هفته دیگه هم مدرسه ها باز میشن و تارا خانم گروه 3 رو شروع میکنه و رسما شروع میکنه به خواندن و نوشتن. 

خدای مهربون رو شاکرم بخاطر همه خوبی های کوچیک و بزرگ تو زندگیمون. 

 

پ ن : کتاب سگ سالی بلقیس سلیمانی رو تمام کردم ( بیشترش رو تو قطار خوندم) . دوستش داشتم.  معلم پیانو ( چیستا یثربی) رو دارم میخونم. این کتاب یکی از دو تا کتابیه که مرضیه جون برام فرستاده.  با خودم قرار گذاشته بودم یک کتاب هلندی  رو بعد از سگ سالی شروع کنم. ولی این کتاب که رسید تصمیمم عوض شد. 

   + الهه جمالزاده - ٢:٠٩ ‎ق.ظ ; جمعه ٢٩ امرداد ۱۳٩٥

روزانه

امان از دوری. دلم برای تارا میسوزه که تنهایی و دور از فامیل داره بزرگ میشه و نمیتونه با پدر بزرگ و مادربزرگ خوب ارتباط برقرار کنه. البته بعد از کذشت دو هفته یک کمی رابطه شون بهتر شده.

پدر بزرگ و مادربزرگ جوان داشتن هم نعمتیه. بازم خدا رو شکر تارا هر چهار تا پدر بزرگ و مادربزرگش رو داره. من که اصلا پدربزرگهام رو ندیدم و مادربزرگهام هم منو نگه نداشتن.

   + الهه جمالزاده - ٢:٠٥ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱٤ امرداد ۱۳٩٥

روزانه

 کتاب بعد از تاریکی رو تمام کردم. یک رمان فارسی هم خوندم ولی خیلی باهاش حال نکردم. محتوای چندانی نداشت. کتاب سگ سالی بلقیس سلیمانی رو شروع کردم.

میخوام بعد از سگ سالی برم سراغ یک رمان به زبان هلندی برای تنوع. تو چند هفته آینده نمیرسم کتاب بخونم. مهمان داریم. بابا و مامان پیشمون هستن و هفته بعد هم سه تا مهمون عزیز دیگه میان از ایران. خدا رو شکر مشکل جا نداریم . فقط باید یک برنامه ریزی خوب بکنیم تا بهشون خوش بگذره.

تارا سه هفته خونه است با مادر و بابا آیدین. یک کم حوصله اش سر میره چون مامان و بابا خیلی نمیتونن باهاش بازی کنن و سرگرمش کنن. ولی باز بهتر از مهد رفتنه.

سرمون تو شرکت خلوته و این خیلی جالب نیست. انگیزه کم شده. امیدوارم زودتر پروژه های جدید شروع بشه و همه مشغول بشیم.

حال و هوای عجیبی دارم این روزها. خسته ام....

 

   + الهه جمالزاده - ۱٠:٥٤ ‎ب.ظ ; جمعه ۸ امرداد ۱۳٩٥

کتاب

با خودم عهد کردم در سال 2016 ماهی یک کتاب بخونم. مهم نیست رمان باشه یا کتاب مدیریتی یا علمی و ... میخوام از وقتم مفیدتر استفاده کنم و هم کمی به معلوماتم اضافه بشه و هم به آرامش برسم و هم کتاب خوندن جزوی از عادتهام بشه.

یکی از کتابهایی که از خاله نسیم بهم رسیده بود رو تمام کردم. کتاب خواب زمستانی نوشته گلی ترقی. داستانش طنز تلخ بود. دوستش داشتم. البته اوایل کتاب برام یک کم گنگ بود ولی بعدش شخصیتها رو شناختم و تونستم دنبالش کنم.

یک جمله ای در مورد درد توش خوندم که جالب بود: درد همیشه درد نمیمونه. یا خوب میشه و یا ما بهش عادت میکنیم.

 

تو تعطیلات اردیبهشت هم یک رمان به زبان هلندی خوندم به نام Mother in between .  رمان جالبی بود. مجموعه یادداشتهای یک خانم و یک مادر جوان بود که همزمان از مادر پیرش که دچار آلزایمر شده بود و از دو تا دختر کوچکش مراقبت میکرد . مشاهده  فرایند یادگیری دخترهای کوچولو و در همون زمان به تحلیل رفتن نورونهای مغز مادر به مرور زمان جالب بود و دردناک. 

 

 

از چارشنبه بعدازظهر یکی دیگه از کتابهای خاله نسیم رو که بهم رسیده دست گرفتم که به زبان انگلیسی هست.  کتاب بعد از تاریکی اثر هاروکی موراکامی. 


 

 

   + الهه جمالزاده - ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ ; جمعه ۱٤ خرداد ۱۳٩٥

تغذیه و سلامت

چند وقته ( حدود شش هفت ماه) که تقریبا هفته ای یکی  دو روز از دل درد شکایت میکنم و سعی میکنم امتحان کنم ببینم چه غذاهایی اذیتم میکنه.  چند ماهیه که شیر رو حذف کردم و بجاش ماست و پنیر کم چرب میخورم و احساس میکنم که کمی بهتر شدم.

امروز برای بار دوم رفتم پیش دکتر و بهم پیشنهاد داد که برم پیش مشاور تغذیه و همینطور پیشنهاد داد که برای امتحان یک هفته محصولات حاوی گلوتن نخورم و یکی دیگه از پیشنهاداتش این بود که سعی کنم دو سه روز فقط میوه و سبزی بخورم تا روده ها پاک بشن و میکروارگانیسمهای بد که در روده باعث تولید گاز و نفخ میشن از بین برن.

اول با پیشنهاد سوم شروع میکنم و  از هفته بعد میرم سراغ رژیم بدون گلوتن ( نان و شیرنی که با آرد گندم و جو درست شده باشه رو باید حذف کنم).

نکته جالبی که امروز از دکتر شنیدم در مورد مصرف شکر تصویه شده بود و ترکیب شیرینی با لبنیات که انگار بدترین ترکیب هست و میکروبهای روده رو بسیار اکتیو میکنه و باعث نفخ میشه. باید سعی کنم از مصرف هر نوع ماست میوه ای و نوشیدنی های ماستی طعم دار پرهیز کنم و اگر هم هوس ماست میوه ای میکنم خودم میوه تازه  رو با ماست ترکیب کنم. 

امیدوارم که با عمل به این توصیه ها بتونم بر مشکل دلدرد غلبه کنم و تحت کنترل قرار بگیره.

یکی از مواردی که خودم بهش پی بردم و فکر میکنم یکی از عوامل دل درد و نفخ  منه استرس هست. من در دو هفته ای که در ایران بودم همه چیز خوردم غیر از شیر و یک بار هم دلدرد نداشتم. 

   + الهه جمالزاده - ۸:٠٦ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۳ خرداد ۱۳٩٥

سورپرایز دوست داشتنی

بعد از تعطیلات یکی از همکارهای خانم رو دیدم و با کمال تعجب دیدم که دوباره بارداره. همکارم دو تا پسر داره ( چهار ساله و دو ساله ). رفتم به طرفش تا تبریک بگم و پرسیدم چه جالب برا سومی هم اقدام کردی. در جواب گفت که خیلی هم برنامه ریزی شده نبوده . بعد خودش ادامه داد میدونی که دو تا هستند؟ منو داری چشمهام چهار تا شد. همکارم دوقلو بارداره. فکرش رو بکنین 4 ماه دیگه میشن یک خانواده شش نفره !

چند روزی هست که در شوک شنیدن این خبر هستم. حالا نمیدونم خودش طفلک چه حالی داشته. گاهی اوقات آدم به شکل عجیبی سورپرایز میشه.

بزرگ کردن چهار تا بچه باید سخت باشه ولی اگر این بچه ها بزرگ بشن از داشتن هم خیلی لذت میبرن مثل خودم!

 

   + الهه جمالزاده - ٢:٠٠ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱٢ خرداد ۱۳٩٥

روزانه: برگشت به روزمرگی بعد از سه هفته تعطیلات

یک هفته هست که از تعطیلات برگشتیم و دوباره برگشتیم به ریتم زندگی همیشگی مون. مسافرتمون به ایران از دفعات قبل هم فشرده تر بود چون وسطش یک عروسی  در تهران داشتیم و دو روزی وقت ازمون گرفت. خوشحالم که خرید لباس برای عروسی رو به ایران موکول نکرده بودم و از همینجا لباس خودم و تارا رو خریده بودم چون تقریبا غیر ممکن بود بتونم تو ایران فرصتش رو پیدا کنم. از لباسم راضی بودم. ساده بود و توش راحت بودم. در واقع خیلی عوض نشده بودم و احساس خوبی داشتم توش.

خیلی ها رو تو این مدت کوتاه تونستم ببینم و خیلی ها رو هم نتونستم ببینم. تولد تارا رو هم در ایران در کنار فامیل جش گرفتیم و به هر دو طرف زحمت دادیم. تارا حسابی از اون همه توجه و اظهار محبت فامیل لذت برد و بهش خوش گذشت. خدا رو شکر که فامیل خونگرم و مهربانی داریم چون اگر اینطور نبود و مجبور بودیم جهت حفظ احترام حضورشون رو تحمل کنیم سفرمون بهمون نوش نمیشد. ولی همه فامیل بهمون اونقدر لطف و محبت دارن که ما از بودن در کنارشون سیر نمیشیم.

فردا بعدازظهر برای تارا همراه با دوستان مدرسه و سه تا از دخترهای محله تولد میگیریم و این فصل تولد شش سالگی رو میبندیم تا سال بعد که هفت سالش میشه.  فکر میکنم امسال آخرین باری باشه که تو خونه براش تولد میگیریم و از سال بعد برنامه رو  باید خارج از خونه و با سرگرمی متفاوتی میچینیم.

کم کم دارم ورزش رو از سر میگیرم. جمعه و یکشنبه کمی دویدم و امروز ظهر هم رفتم شنا. از فردا تا صد روز دیگه با همکاران در یک مسابقه سلامت  Global Coorporate Challange   شرکت میکنیم و قراره سعی کنیم بیشتر تحرک داشته باشیم. هر کدوم یک قدم شمار هم داریم و قراره با تیمهای دیگه رقابت کنیم .

 

پ ن: در ایران هم دو بار دویدم و یک بار رفتم شنا. دویدن با مانتو و شلوار و روسری در هوای گرم و مرطوب گرگان زیر نگاه مردهایی که عادت به دیدن یک زن در حال دویدن ندارن خیلی ساده نبود. 

   + الهه جمالزاده - ۱۱:٤۱ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٤ خرداد ۱۳٩٥

تعطیلات بهاره

امروز یادم افتاد که بیش از یک ماهه به وبلاگم سر نزدم . اونقدر درگیر روزمرگی شدیم که فرصتی برای کارهای دیگه باقی نمیمونه.  هم سر کار خیلی مشغولم و چند روزی برای کارم باید مسافرت میکردم و هم اینکه داشتیم آماده میشدیم برای مسافرت به ایران . هم باید یک سری کارها رو برای سفر انجام میدادم و یک سری برنامه ها رو هم برای بعد از سفر هماهنگ میکردم.  تارا دو هفته آینده تعطیله و ما از فرصت استفاده کردیم و برنامه ریزی کردیم برای سفر به ایران. در اواخر سفرمون مراسم عروسی یکی از دخترهای فامیل هست و ما خیلی هیجان زده هستیم برای عروسی. چون آخرین باری که عروسی رفتیم هفت سال پیش بود و عروس خانم هم برامون خیلی عزیزه.

خیلی برای دیدن فامیل بخصوص مامان و باباهای مهربونمون هیجان زده هستم. هوا هم بهاریه و به دلیل بارشهای زیاد چند هفته گذشته باید همه جا سرسبز شده باشه. ایشالله سری یه قاهان و باغ آقا بزرگ هم میزنیم و از طبیعت بکر ایران لذت خواهیم برد.

امیدوارم بتونم سری به کتاب فروشی بزنم و چند جلد کتاب فارسی خوب بخرم. به خودم قول دادم هر سال بیشتر از سال های قبل کتاب بخونم.  چند روز پیش هم یک سری کتاب از نسیم بهمون رسید و در لیست انتظار قرار گرفتن برای خوندن. امیدوارم در تعطیلات هم فرصتی برای کتاب خوندن پیدا کنم.

ستاره کوچولوی ما در تعطیلات 6 ساله میشه و ما قراره برای اولین بار در ایران براش جشن تولد بگیریم. از اونجایی که آپارتمان تهران گنجایش بیش از 10-15 نفر رو نداره تصمیم داریم جشن تولد مدل هلندی بگیریم و همه رو به پیک نیک دعوت کنیم در پارک چشمک.

خلاصه خیلی هیجان زده ام.

 

   + الهه جمالزاده - ٧:٠۳ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٧ اردیبهشت ۱۳٩٥

سال 1395 مبارک

اینجا هم با وجودی که خبری از نوروز و خرید عید و خونه تکونی نیست سرمون شلوغه.  حسن نوروز در ایران اینه که قبل از تحویل سال همه جا جنب و جوشه و وقتی سال تحویل میشه انگار نه انگار. همه جا آروم میشه و آرامش خاصی پیدا میکنه. ولی اینجا نه کسی حس ما ایرانی ها رو درک میکنه و نه خودمون با تمام تلاشی که میکنیم میتونیم نوروز رو حس کنیم.

دیروز سفره هفت سین رو چیدم تا حال و هوای بهار بیاد تو خونه.  طبق رسم هر سالم شیرینی برنجی هم درست کردم.  برای تارا لباس عید خریدم. موسیقی بهاری هم میگذارم توی خونه ولی باز هم حس میکنم یک چیزی کمه.  همون حس عید در خانه پدری!

مامان و بابا امسال تنهاتر از هر سال هستند. بقول بابا یازده نفر از عزیزانش ایران نیستن. چند تای دیگه هم که ایران موندن بنا به دلایلی نمیتونن بیان. چاره ای نیست! خوشحالم که اردیبهشت میریم ایران و دیدار تازه میکنیم.

امروز یک کارت تبریک عید برامون رسید از طرف یگانه خواهرم. خواهر مهربانم ! امسال سفره هفت سینمون قشنگتر از هر سال شده.

 

سال 1395 مبارک.

 

 

   + الهه جمالزاده - ۱:٤٦ ‎ق.ظ ; جمعه ٢۸ اسفند ۱۳٩٤
← صفحه بعد